پارت ۱۳ (نسخه اول)
نورِ کمرنگِ صبح از لایِ پردههایِ ضخیمِ اتاقِ خواب به داخل میتابید و خطوطِ طلایی رویِ ملحفهیِ بههمریخته میانداخت. هوا هنوز بویِ عرقِ شبِ قبل و وازلین میداد. منصور اول فقط گرما را حس کرد؛ گرمایِ سفت و سنگینی که از پشت دورِ کمرش حلقه شده بود و او را بیشتر به داخلِ بغل میکشید. برایِ یک لحظه فکر کرد هنوز خواب است. بعد حس کرد نفسِ گرم کسی رویِ گردنش مینشیند و لبهایی که جایِ گازهایِ شبِ قبل را پیدا کرده و آرام میبوسند.
چشمهایش از ترس باز شد، فورا برگشت.
صورتِ شیرزاد درست روبهرویش بود؛ موهایِ سیاهِ بههمریخته، چشمهایِ تیره که هنوز کمی خوابآلود اما بیدار بودند، و آن پوزخندِ کمرنگِ آشنا که گوشهیِ لبش را بالا برده بود. منصور یکباره همهچیز را به یاد آورد. شبِ قبل، مبل، حمل شدن مثلِ بچه، تخت، بوسههایِ طولانی، گازها، مکشها، وازلین، و آن نفوذِ عمیق(اِهِمممم). صورتش داغ شد. شرم مثلِ موج از سینهاش بالا آمد و تمامِ بدنش را گرفت. خواست خودش را عقب بکشد اما بازویِ شیرزاد محکمتر دورِ کمرش حلقه شد.
«صبح بخیر دکتر.»
صدایِ شیرزاد گرفته و کمی خشدار از خواب بود. پوزخندش کمی پهنتر شد.
«از جات تکون نخور. هنوز زوده.»
منصور سرش را پایین انداخت. موهایِ مشکیاش رویِ پیشانی ریخته بود و چشمهایِ آبیاش را نمیتوانست بالا بیاورد.
«من... من نمیدونم چی بگم... دیشب...»
شیرزاد انگشتِ شستش را زیرِ چانهیِ او گذاشت و صورتش را بالا آورد. نگاهش اینبار نرمتر بود؛ نه آن جدیتِ نظامی، نه آن خشمِ مالکانه. فقط چیزی آرام و عمیق.
«مهم اینه که عاشقِ همیم.»
جمله را ساده گفت، انگار دارد اخبار را اعلام میکند.
«بقیهش حل میشه.»
منصور سرخ شد. رنگِ قرمز از گونهها تا گردن و حتی بالایِ سینهاش پایین آمد. خواست چیزی بگوید اما کلمات گیر کردند. شیرزاد پیشانیاش را به پیشانیِ او چسباند و نفسِ گرمش را رویِ لبهایش ریخت.
«شرم نکن. من پشیمون نیستم. تو هم نباید باشی.»
چند دقیقهای فقط همانطور ماندند. نفسها کمکم همآهنگ شد. منصور حس کرد یخاش آرامآرام آب میشود. شرم هنوز بود، اما زیرش چیزی گرمتر و کنجکاوتر جوانه میزد. دستش را آرام رویِ سینهیِ برهنهیِ شیرزاد گذاشت؛ جایی که جایِ زخمِ گلوله هنوز کمی صورتی بود. انگشتانش رویِ پوستِ گرم کشید.
شیرزاد ابرویش را بالا انداخت اما چیزی نگفت. فقط نگاه کرد.
منصور ناگهان تصمیم گرفت. بدنش را جلوتر کشید، یک پایش را از رویِ پایِ شیرزاد رد کرد و رویِ او خیمه زد. حالا او بالا بود؛ زانوها دو طرفِ کمرِ شیرزاد، دستها رویِ سینهیِ پهن، موهایِ مشکیاش از دو طرفِ صورتاش ریخته بود. شیرزاد کمی جا خورد اما لبخندش محو نشد.
منصور خم شد و کنترلِ بوسه را به دست گرفت. اول آرام، فقط لب رویِ لب. بعد عمیقتر؛ زبانش را خودش داخل فرستاد و ریتم را تعیین کرد. شیرزاد دستهایش را رویِ کمرِ منصور گذاشت اما اجازه داد او پیش برود. بوسه طولانی شد. منصور گاهی جدا میشد، نفس میکشید، دوباره میچسبید. بعد صورتش را پایین آورد و رفت سراغِ گردنِ شیرزاد.
آنجا را گاز گرفت. محکمتر از چیزی که فکر میکرد. جایِ قرمزی باقی گذاشت، بعد همانجا را مکید تا علامتِ واضحتری بماند. شیرزاد نفسش را با صدا بیرون داد اما حرکت نکرد. منصور پایینتر آمد؛ به ترقوه، به بالایِ سینه. نوکِ سینهیِ چپ را بینِ لبها گرفت و مکید؛ اول ملایم، بعد با فشارِ بیشتر و کمی دندان. زبانش را چرخاند، مکید، رها کرد، دوباره مکید. شیرزاد دستهایش را محکمتر رویِ کمرِ منصور فشار داد و کمرش را کمی از رویِ تخت بلند کرد.
منصور رفت سراغِ سینهیِ راست و همان کار را تکرار کرد. آبِ دهانش رویِ پوستِ شیرزاد میدرخشید. بعد بوسهها را آورد پایینتر؛ رویِ شکم، دورِ ناف، خطِ موهایِ باریکی که به پایین میرفت. هر بوسه را طول میداد. گاهی زبان میکشید، گاهی گازِ کوچک میگرفت.
وقتی به نزدیکیِ آلتِ نیمهسختِ شیرزاد رسید، دستش را دراز کرد و کشویِ کنارِ تخت را باز کرد. قوطیِ وازلین هنوز آنجا بود. آن را برداشت، درش را باز کرد و انگشتانش را داخل برد. شیرزاد که فهمیده بود قصد چیست، ناگهان خندهیِ کوتاهی کرد و دستهایش را رویِ مچِ دست منصور گذاشت.
«دکتر...»
منصور سرش را بالا آورد. چشمهایِ آبیاش مصمم بود.
«تو دیشب انجام دادی. الان نوبتِ منه.»
سعی کرد پاهایِ شیرزاد را از هم باز کند و انگشتِ خیسشده را نزدیک کند. اما شیرزاد یک مردِ نظامیِ سیساله بود؛ عضلاتِ ورزیده، قدرتِ بدنیِ چندین برابر. به محضِ اینکه منصور فشار آورد، شیرزاد با یک حرکتِ سریع کمرش را چرخاند، منصور را از رویِ خودش غلتاند و جایشان را عوض کرد. حالا دوباره شیرزاد بالا بود.
منصور زیرش تقلا کرد.
«نه! الان نوبتِ منه! بذار...»
Post #102953
28
Forwarded from Harf Chat
- ❤🔥 9