TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 241 subscribers
Post #102775 21

Forwarded from SH's

در طولِ شام، دستِ چپِ شیرزاد هر از گاهی زیرِ میز می‌آمد و رویِ رانِ منصور قرار می‌گرفت. لمسِ کوتاه، اما سنگین. منصور نمی‌توانست واکنشِ آشکاری نشان دهد. فقط دستش را آرام رویِ دستِ شیرزاد می‌گذاشت و سعی می‌کرد آن را کنار بزند، بدونِ اینکه کسی متوجه شود. انگشتانِ شیرزاد گاهی مقاومت می‌کردند و چند ثانیه‌یِ بیشتر می‌ماندند.

شراب که آوردند، همه لیوان‌ها را پر کردند. منصور لیوانش را وسطِ میز گذاشت و آب خواست. رجب‌اف که روبه‌رویِ او نشسته بود، لبخندِ کمرنگی زد، لیوانِ منصور را برداشت و سر کشید. چند نفر خندیدند. منصور نگاهش را پایین انداخت.

رجب‌اف در تمامِ مدت با چشم‌هایش او را می‌خورد؛ نگاه‌هایی طولانی که از لب‌ها شروع می‌شد و رویِ دست‌ها می‌ماند. منصور دیگر طاقت نیاورد. نزدیکِ پایانِ شام، آرام در گوش شیرزاد گفت:

«سرهنگ، می‌تونیم بریم؟ سرم درد می‌کنه.»

شیرزاد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سرش را تکان داد، بلند شد و با ادب از میزبان‌ها عذر خواهی کرد. رجب‌اف موقعِ خداحافظی دوباره دستِ منصور را فشرد و این‌بار انگشتانش را کمی رویِ مچِ او کشید. منصور دستش را سریع عقب کشید.

بیرون، هوا سردتر شده بود. سوارِ ماشین که شدند و راه افتادند.
منصور بعد از چند دقیقه دوباره اخم کرد.

«مسیرِ ستاد این‌طرف نیست.»

شیرزاد بدونِ اینکه سرعتش را کم کند جواب داد:
«خونه.»

«خونه‌یِ من؟»

«خونه‌یِ من. نزدیک‌تره.»

منصور رویِ صندلی چرخید.
«لطفاً پیاده‌م کنید. خودم می‌رم.»

«نه.»

«سرهنگ، این دیگه دستوری نیست. شما...»

شیرزاد این‌بار سرش را برگرداند. نگاهش در تاریکی تیز بود.
«تا وقتی من فرماندتم، تو از دستوراتم خارج نمی‌شی. یا با من میای خونه، یا پیاده می‌ذارمت وسطِ جاده و فردا صبح با گزارشِ تمرد طرفی.»

منصور دندان‌هایش را به هم فشار داد. مشت‌هایش رویِ زانو گره شد. دیگر حرفی نزد.

ویلایِ شیرزاد در انتهایِ یک کوچه‌یِ بن‌بست بود؛ ساختمانی دو طبقه با نمایِ سنگیِ روشن، پنجره‌هایِ بزرگ و حیاطی پر از درختِ سرو. دست کمی از عمارتِ مادرش نداشت. وقتی ماشین داخلِ حیاط ایستاد، منصور خواست در را باز کند و پیاده شود، اما شیرزاد زودتر بیرون آمد و درِ ماشین را گرفت.

«بفرمائید.»

«سرهنگ، من...»

«گفتم بفرمائید. این هم دستوره.»

منصور از ماشین پیاده شد. پاهایش سنگین بود. می‌دانست چه خبر است. می‌دانست چرا شیرزاد او را اینجا آورده. اما هنوز زیردست بود. هنوز نمی‌توانست سرپیچی کند.

داخل، سالنِ بزرگ با مبل‌هایِ چرمیِ تیره و فرشِ دستبافِ کرمان بود. چراغ‌هایِ دیواری نورِ گرمی می‌ریختند. شیرزاد کتش را درآورد و رویِ پشتیِ مبل انداخت. بعد به سمتِ آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با سینیِ چای و ظرفِ شیرینیِ خشک برگشت.

شیرزاد استکانِ چای را جلوِ او گذاشت و خودش روبه‌رویش نشست. برایِ چند لحظه فقط صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری بود.

شیرزاد لیوانش را برداشت، اما ننوشید. نگاهش رویِ صورتِ منصور ماند؛ طولانی، سنگین، و این‌بار بدونِ هیچ پرده‌ای.

«باید حرف بزنیم دکتر.»

منصور انگشتانش را دورِ استکان حلقه کرد. چایِ داغ به پوستش می‌سوخت، اما حسش نمی‌کرد. سرش را پایین انداخت و با صدایِ آرام و گرفته گفت:

«هرچی هست بگید... فقط زود تموم بشه.»

شیرزاد استکان را زمین گذاشت. دست‌هایش را رویِ زانو گذاشت و کمی به جلو خم شد. نورِ گرمِ چراغ رویِ نیم‌رخِ جدّی‌اش افتاده بود.

و ...
(در خماری می‌تونید به سر ببرید :))
  • ❤‍🔥 7
More from @smuts_pms
  1. Oct 11, 2026🗿🦦
  2. Oct 11, 2026‌ میگم میتونی لینک ناشناس SH ـو بزاری؟
  3. Oct 11, 2026‌ نویسنده جونی، دستت درد نکنه ولی بد جا تموم کردیییی😭 به هر حال خسته نباشی عزیز دلم🩵✨
  4. Oct 11, 2026‌ نه، کی گفته میخوام عربده بزنم؟ 🥰🎀 *خودزنی
  5. Oct 11, 2026‌ بابا این مردک خیلی جنتلمن و در عین حال زورگوعه، کلا داره تایپ های قبلیمو زیر و رو میکنه✨…
  6. Oct 11, 2026‌ چه همه این بچه رو میمالن😂😭 بابا بزن تو سرشون انقد اروم نباش بچه
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →