پارت ۱۱
داخلِ عمارت، منصور در اتاقِ قدیمیاش، کتوشلوارِ سرمهای را درآورد و با دقت رویِ چوبلباسی آویزان کرد. کمد را باز کرد. بینِ لباسهایی که مادر نگه داشته بود، یک دست کتوشلوارِ کرمیِ روشن پیدا کرد؛ پارچهاش نرم و لطیف بود و هنوز بویِ نفتالینِ ملایم میداد. پیراهنِ سفیدِ تمیز پوشید، جلیقهیِ کرمی را بست، شلوار را کشید و کت را رویِ شانههایش انداخت. کلاهِ پانامایِ کرمی را هم برداشت و رویِ سر گذاشت. جلوِ آینه ایستاد. رنگِ روشن به پوستش میآمد و چشمهایِ آبیاش را واضحتر نشان میداد.
منصور پنج دقیقه بعد از ایوان پایین آمد. مادر تا دمِ در دنبالش آمد. دستهایِ لاغر و چینخوردهاش را دو طرفِ صورتِ پسرش گرفت و پیشانیاش را بوسید.
«مواظبِ خودت باش پسرم. و اگر چیزی ناراحتت کرد، برگرد اینجا. درِ این خونه همیشه به روت بازه.»
منصور لبخندِ کوتاهی زد که به چشمهایش نرسید.
«نگران نباش مادر. زود برمیگردم.»
بیرون، شیرزاد هنوز پشتِ فرمان نشسته بود. تا منصور سوار شد و در را بست، نگاهش یکبار از سر تا پایِ او پایین رفت و دوباره بالا آمد.
«اون کتوشلوارِ سرمهای بیشتر بهت میاومد.»
منصور چیزی نگفت. فقط کلاهاش را کمی جابهجا کرد و به جلو خیره شد. موتور روشن شد. ماشین از کوچه بیرون زد.
راه تاریک بود. بادِ پاییزی از کنارِ ماشین میگذشت و بویِ خاکِ نمخورده و برگِ خشک را میآورد. شیرزاد هر از گاهی از گوشهیِ چشم به منصور نگاه میکرد؛ نگاهش آرام رویِ خطِ گردن، رویِ شانه، رویِ دستهایی که رویِ زانو قرار گرفته بودند میلغزید. منصور حس میکرد آن نگاه مثلِ لمس است. خسته شده بود. شانههایش را جمع کرد و صورت را بیشتر به سمتِ پنجره چرخاند.
بعد از حدودِ بیست دقیقه، منصور اخم کرد. خیابانها آشنا نبودند. به جایِ مسیرِ ستاد، داشتند به سمتِ شمالِ شهر میرفتند؛ جایی که خانههایِ ویلایی و باغهایِ بزرگ شروع میشد.
«سرهنگ، مسیر اشتباهه. ستاد اینطرف نیست.»
شیرزاد بدونِ اینکه سرش را برگرداند جواب داد:
«میدونم، باید بریم جایی که دعوتیم.»
منصور با اخم برگشت.
«من دعوتنامهای دریافت نکردم.»
«تو همراه منی.»
«لطفاً همینجا پیادهم کنید.»
شیرزاد اینبار سرش را کمی چرخاند. نگاهش جدّی بود.
«این یک دستوره دکتر. یا با من میای، یا پیاده برمیگردی ستاد و فردا صبح گزارشِ غیبت مینویسم.»
منصور دندانهایش را رویِ هم فشار داد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدایِ گرفته گفت:
«پس حداقل بگید کجا میریم.»
«شام. رسمی. چند تا از افسرانِ ارشد و کمیسرها هستن.»
منصور سرش را برگرداند و به تاریکیِ بیرون خیره شد. دیگر حرفی نزد.
ویلا در یکی از کوچههایِ آرامِ شمیران بود؛ دیوارِ سنگیِ بلند، درِ آهنیِ بزرگ با نقشهایِ مشبک، و حیاطی پر از درختِ کاج و شمشاد. وقتی ماشین ایستاد، نورِ زردِ چراغهایِ محوطه رویِ سنگفرش میریخت. چند خودرویِ دیگر هم آنجا بودند.
داخل، سالنِ بزرگی با سقفِ بلند و چلچراغِ کریستال منتظرشان بود. میزِ گردِ بزرگی وسطِ سالن بود که انگار مخصوصِ ده نفر ساخته شده بود. رومیزیِ قرمزِ مخملی اتوکشیده، ظرفهایِ نقره، و گلدانهایِ کوچکِ گلِ محمدی. چند سرهنگ و ستوان و دو کمیسرِ دیگر قبلاً رسیده بودند. رجباف تهِ میز ایستاده بود و سیگار میکشید. تا چشماش به منصور افتاد، برایِ یک لحظه دود را در سینهاش نگه داشت.
منصور برایِ حفظِ ظاهر مجبور شد جلو برود. دستش را دراز کرد.
«عصر بخیر کمیسر.»
رجباف دستش را فشرد؛ فشاری کمی طولانیتر از حدِ معمول. لبخندش مؤدبانه بود، اما چشمهایش چیزِ دیگری میگفتند.
«دکتر... خوش اومدید. فکر نمیکردم امشب ببینمتون.»
شیرزاد درست کنارِ منصور ایستاده بود. دستش را خیلی کوتاه رویِ کمرِ او گذاشت و بعد برداشت؛ حرکتی که فقط رجباف دید. رجباف در ذهنش یک جمله ساخت: «پس انتخاب کرده. شیرزاد رو انتخاب کرده.» و هدفِ شیرزاد دقیقاً همین بود. منصور از همهجا بیخبر بود.
سرِ میز نشستند. شیرزاد سمتِ راستِ منصور نشست. ظرفها را چیدند. سوپِ جو، مرغِ شکمپر، برنجِ زعفرانی، خورشهایِ متنوع؛ قیمه، قورمه، فسنجان. منصور مثلِ کسی که تمامِ عمرش را سرِ چنین میزهایی نشسته، قاشق و چنگال را برداشت. پشتش صاف، حرکتهایش آرام و دقیق، حتی وقتی نان میشکست، انگار آیینِ خاصی را رعایت میکند. چند نفر از افسرانِ مسنتر به هم نگاه کردند و یکیشان با صدایِ بم گفت:
«آدابِ شما نشون میده از خونوادههایِ اصیل هستید دکتر. کمتر کسی اینروزها اینطور غذا میخوره.»
منصور لبخندی زد و سرش را کمی خم کرد.
«ممنونم، مادرم اصرار داشتن یاد بگیرم.»
Post #102774
22
Forwarded from SH's
- ❤🔥 5