«فرار کن. زیبای من. من به فرارِ تو احترام میذارم.»
و در را آرام بست.
منصور تا حیاط دوید. هوا تاریک شده بود. چراغهایِ محوطه روشن بودند. نفسنفس میزد. دستهایش را رویِ زانو گذاشت و خم شد. دنیا دورِ سرش میچرخید.
صدایِ قدمهایِ محکم از پشتِ سرش آمد.
شیرزاد بود.
سرهنگ از تاریکیِ کنارِ ساختمان بیرون آمد؛ انگار از اول آنجا ایستاده و همهچیز را دیده بود. چهرهاش در نورِ زردِ چراغ، سایه گرفته و جدّی بود. تا به منصور رسید، ایستاد. نگاهش رفت رویِ صورتِ رنگپریده و نفسهایِ تندِ او.
«چی شده؟»
منصور سرش را بالا آورد. چشمهایِ آبیاش هنوز پر از شوک بود. در ذهنش هنوز سعی میکرد آن نگاههایِ قبلیِ شیرزاد را با توضیحِ بیگناه قبلیاش جور کند، اما دیگر نمیشد.
«هیچی... سرهنگ. هیچی.»
شیرزاد یک قدم نزدیکتر شد. بویِ ادکلنِ رجباف هنوز رویِ لباسِ منصور مانده بود. فکّش سفت شد.
«رجباف چی بهت گفت؟»
منصور جواب نداد. فقط سرش را تکان داد و خواست رد شود. شیرزاد دستش را دراز کرد و بازویش را گرفت؛ محکم، اما نه به خشونتِ آن شب.
«بگو.»
منصور نگاهش را از چشمهایِ تیره دزدید. صدایش لرزید:
«نمیتونم... نمیتونم بگم.»
شیرزاد چند ثانیه ساکت ماند. بعد دستش را شل کرد، اما برنداشت. انگشتانش رویِ پارچهیِ آستین ماند.
«برو اتاقت. امشب کسی حق نداره بیاد سراغت. این یه دستوره.»
منصور بدونِ حرف سرش را تکان داد و راه افتاد. تا وقتی که او در تاریکیِ راهرو محو شد، شیرزاد همانجا ایستاد. بعد رویش را به سمتِ دفترِ رجباف برگرداند. دستهایش مشت شده بود.
آن شب منصور رویِ تختِ اتاقِ شخصیاش دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. بدناش میلرزید. دو مرد میتوانستند یکدیگر را بخواهند؟ رجباف او را میخواست. و آن نگاههایِ شیرزاد... دیگر نمیتوانست با آن توضیحِ بیگناه قبلیاش قانع شود. دیگر نمیتوانست بگوید «فقط رقابت بود» یا «فقط میخواست جاش باشه».
دستش را رویِ چشمهایش گذاشت.
و در اتاقِ دیگر، شیرزاد جلوِ پنجره ایستاده بود و به تاریکی خیره مانده بود. سیگارِ سوم را روشن کرد.
شیرزاد پیشانیاش را به شیشه چسباند. چشمهایش را بست.
دیگر نمیتوانست پشتِ اسمِ خاتون قایم شود.
دیگر نمیتوانست فقط با خشم و دستور، آن آتش را کنترل کند.
فردا... یا پسفردا... باید چیزی میگفت. قبل از اینکه منصور برایِ همیشه بترسد و فرار کند.
دستش را رویِ جایِ زخمِ سینهاش گذاشت؛ جایی که انگشتانِ منصور روزها لمسش کرده بودند.
و برایِ اولین بار، با صدایِ بلند، در تاریکیِ اتاق، اسمِ او را آورد:
«منصور...»
Post #102691
43
Forwarded from SH's
- ❤🔥 13