TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 239 subscribers
Post #102652 31

Forwarded from SH's

شیرزاد بالاخره دهان باز کرد. صدایش گرفته و کنترل‌شده بود:
«دکتر، گزارشِ وضعیتِ مجروح‌هایِ بخشِ جنوبی رو تا یک ساعتِ دیگه رویِ میزم می‌خوام. کامل و بدونِ کم و کاست.»

منصور سرش را تکان داد.
«چشم سرهنگ.»

شیرزاد یک قدم نزدیک‌تر شد. فاصله‌شان کمتر از نیم‌متر شد. بویِ ادکلنِ تندِ رجب‌اف هنوز رویِ لباسِ منصور مانده بود و شیرزاد آن را حس کرد. دندان‌هایش دوباره به هم ساییده شد.

«و بعد از اون، مستقیم میای اتاقِ من. پانسمانِ زخمم رو باید چک کنی. حتی اگر خوب شده باشه.»

منصور نگاهش را از چشم‌هایِ تیره برنداشت.
«چشم.»

شیرزاد چند ثانیه‌یِ دیگر همان‌طور ماند، بعد ناگهان رویش را برگرداند و با قدم‌هایِ محکم از راهرو پایین رفت. مشت‌هایش هنوز گره بود.

منصور نفسش را بیرون داد و به سمتِ بیمارستانِ کوچک راه افتاد. اما تا آخرِ روز، هر بار که رجب‌اف پیدایش می‌شد و دستش را رویِ شانه یا بازویش می‌گذاشت، یا با خنده نزدیکش می‌شد و چیزی خصوصی می‌گفت، منصور از گوشه‌یِ چشم می‌دید که شیرزاد جایی در پس‌زمینه ایستاده و فکّش سفت شده و نگاهش مثلِ تیغ رویِ آن‌هاست.

عصر، وقتی منصور برایِ چک کردنِ زخم به اتاقِ شیرزاد رفت، سرهنگ پشتِ میز نشسته بود و قلم را چنان محکم تویِ دستش فشرده بود که انگار می‌خواست بشکند. تا منصور وارد شد، سرش را بالا آورد. نگاهش با دیدن منصور نرم شد.

«در رو ببند.»

منصور در را بست. شیرزاد بلند شد، پیراهنش را از دکمه‌ها باز کرد و رویِ لبه‌یِ تخت نشست. منصور نزدیک شد و باند را باز کرد. زخم واقعاً خوب شده بود. فقط یک جایِ صورتیِ کمرنگ مانده بود.

شیرزاد در تمامِ مدت ساکت بود. فقط وقتی انگشتانِ منصور رویِ پوستش حرکت می‌کرد، نفسش کمی تندتر می‌شد. بعد ناگهان، بدونِ مقدمه گفت:

«رجب‌اف زیاد دور و برت می‌پلکه.»

منصور سرش را بالا نیاورد.
«کمیسر مقامِ بالاتره. دستور می‌ده منم اطاعت می‌کنم.»

شیرزاد خنده‌یِ کوتاه و تلخی کرد.
«دستور؟ دست گذاشتن رویِ شانه و بازو هم شده جزءِ دستورات؟»

منصور این‌بار سرش را بلند کرد. چشم‌هایِ آبی‌اش آرام اما مستقیم بود.
«من کنترلی رویِ رفتارِ کمیسر ندارم سرهنگ.»

شیرزاد چند ثانیه به او خیره ماند. بعد دستش را دراز کرد و انگشتانش را رویِ همان جایِ کمرنگِ گردنِ منصور گذاشت؛ جایی که خودش شبِ قبل فشرده بود. لمسش این‌بار آرام‌تر بود، اما سنگینیِ خاصی داشت.

«از فردا، هر بار که رجب‌اف خواست تنهایی باهات حرف بزنه، اول به من خبر بده. این یه دستوره.»

منصور پلک زد.
«سرهنگ...»

«دستوره دکتر. یا گوش می‌دی، یا...»
انگشتانش کمی فشار آورد.
«یا دوباره مجبورت می‌کنم گوش بدی.»

منصور چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و وسایل را جمع کرد. وقتی از اتاق بیرون می‌رفت، شیرزاد هنوز رویِ تخت نشسته بود و به در خیره مانده بود؛ با دندان‌هایی که رویِ هم قفل شده بودند و چشمانی که دیگر فقط خشم نداشتند.

حسادت، ترس از دست دادن، و آن آتشِ نام‌گذاری‌نشده، هر سه با هم در سینه‌یِ سرهنگ می‌سوختند. و منصور، بدونِ اینکه کاملاً بفهمد چرا، احساس می‌کرد که بینِ دو آتش گیر افتاده است؛ یکی که دستش را رویِ شانه می‌گذاشت و می‌خندید، و دیگری که گلویش را می‌فشرد و نمی‌خواست رهایش کند.
  • ❤‍🔥 7
More from @smuts_pms
  1. Oct 8, 2026خواب نبود کما بود
  2. Oct 8, 2026...بچه‌ها من از دیروز عصر ساعت 6 تا الان خواب بودم...
  3. Oct 8, 2026دلم سوخید
  4. Oct 8, 2026‌ https://t.me/Smuts_PMs/102654 بابام خونه اس، کله سحر همه امونو بیدار کرده😭
  5. Oct 8, 2026‌ بیا منو هم مجبور کن لطفا🌚✨
  6. Oct 8, 2026‌ خیلی دارم از حسودی کردناش عشق میکنم🦦✨
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →