پارت ۸
صبحِ روزِ بعد، آفتابِ کمرمقِ پاییزی از پشتِ پنجرههایِ بلندِ ستاد به داخل میتابید و گردِ خاکِ معلق در هوا را طلایی میکرد. حیاطِ بزرگ پر از صدایِ پوتین و فریادِ گروهبانها بود. سربازها در صف ایستاده بودند و سرهنگ شیرزاد ملک، با یونیفرمِ اتوکشیدهاش، روبهرویشان قدم میزد. شانههایش صاف، نگاهش تیز، و دستهایش پشتِ کمر قفل شده بود. از بیرون هیچکس نمیتوانست بفهمد که شبِ قبل تا نزدیکِ صبح خوابش نبرده و مدام جایِ قرمزِ انگشتانش را رویِ گردنِ پزشکِ جوان تصور کرده است.
منصور کمی دیرتر از بقیه از اتاقِ شخصیاش بیرون آمد. پیراهنِ نظامیِ تمیز پوشیده بود، موهایِ مشکیاش مرتب شانه شده و چشمهایِ آبیاش کمی گود افتاده به نظر میرسید. وقتی از کنارِ صفِ سربازها رد میشد تا به ساختمانِ بهداری برود، شیرزاد ناخودآگاه قدمش را کند کرد و نگاهش را دنبالِ او انداخت. جایِ کمرنگِ انگشتانش رویِ گردنِ منصور هنوز کاملاً محو نشده بود؛ اگر کسی دقیق نگاه میکرد، میتوانست خطوطِ صورتی را زیرِ یقه ببیند.
شیرزاد دندانهایش را رویِ هم فشار داد و رویش را برگرداند.
«گروهبان، گزارشِ شیفتِ شب!»
صدایش خشکتر از معمول بود.
نزدیکِ ظهر بود که رجباف پیدا شد.
کمیسر با آن قدِ بلند و سبیلِ پرپشت و کلاهِ نظامیاش از راهرویِ اصلی واردِ حیاط شد. چند افسرِ جزء دنبالش بودند. تا چشمش به منصور افتاد که داشت جعبهیِ دارو را از انبار به سمتِ بیمارستانِ کوچکِ ستاد میبرد، لبخندِ پهنی رویِ صورتش نشست. قدمهایش را تندتر کرد و مستقیم به سمتش رفت.(واکنشم وقتی منصور رو ببینم:)
«دکتر منصور!»
منصور ایستاد و جعبه را پایین آورد. رجباف دستش را محکم رویِ شانهیِ او گذاشت و فشارِ دوستانهای داد؛ فشاری که کمی بیشتر از حدِ معمولِ نظامی بود و انگشتانش چند ثانیه رویِ پارچهیِ یونیفرم ماند.
«حالت چطوره امروز؟ دیشب خوب خوابیدی؟ شنیدم سرهنگ کمی... سختگیر تر شده.»
منصور مودبانه سرش را تکان داد.
«خوبم کمیسر. متشکرم.»
رجباف خندید و دستش را از شانه برنداشت. کمی نزدیکتر شد و صدایش را پایین آورد طوری که فقط منصور بشنود:
«اگر کسی اذیتت کرد، مستقیم به من بگو. تو اینجا مهمونِ منی، یادت نره. من خودم آوردمت.»
منصور فقط سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. اما از گوشهیِ چشم دید که شیرزاد در آن سویِ حیاط ایستاده و مستقیم به آنها نگاه میکند. فکِ سرهنگ سفت شده بود و دندانهایش را چنان محکم به هم فشار میداد که رگِ رویِ گردنش بیرون زده بود.
رجباف متوجهِ نگاهِ شیرزاد شد، اما اعتنایی نکرد. دستش را از شانهیِ منصور لغزاند و اینبار رویِ بازویش گذاشت و او را کمی به سمتِ خودش کشید.
«بیا با هم بریم دفترم. میخوام در موردِ انتقالِ چند تا از مجروحها باهات حرف بزنم. تو بهتر از همه میدونی کدومهاشون آمادهیِ جابهجایی هستن.»
منصور جعبه را به یکی از سربازهایِ بهداری سپرد و بدونِ اعتراض دنبالِ رجباف راه افتاد. شیرزاد از جایش تکان نخورد. فقط چشمهایش آن دو را دنبال کرد تا اینکه داخلِ ساختمان شدند. وقتی در بسته شد، مشتهایش را چنان بست که ناخنها تویِ کفِ دستش فرو رفت.
نمیتوانست چیزی بگوید.
رجباف مقامش بالاتر بود. رجباف همان کسی بود که او را به این واحد آورده بود و هنوز هم گزارشهایِ نهایی را امضا میکرد. اگر یک کلمهیِ اضافه میگفت، ممکن بود کار به جاهایِ باریک بکشد. اما حسادت مثلِ اسید تویِ معدهاش میریخت و میسوخت.
داخلِ دفترِ رجباف، کمیسر صندلیِ راحتیاش را برایِ منصور کشید و خودش رویِ لبهیِ میز نشست. فاصلهشان کم بود. رجباف پروندهای را باز کرد و برگهها را ورق زد، اما هر چند لحظه یکبار سرش را بالا میآورد و به صورتِ منصور نگاه میکرد؛ نگاهی طولانیتر از حدِ لازم.
«راستش دکتر، از روزی که اومدی اینجا، کارها بهتر پیش میره. سربازها بهت اعتماد دارن. من هم...»
لبخندِ کمرنگی زد.
«من هم ازت خوشم اومده. آدمِ کمحرف و دقیق. کمیاب شده این روزا.»
منصور مؤدبانه جواب داد:
«وظیفمه کمیسر.»
رجباف خم شد و دستش را رویِ دستِ منصور که رویِ دستهِ صندلی بود گذاشت. انگشتانش گرم و سنگین بود.
«اگر چیزی لازم داشتی، مستقیم به خودم بگو. اتاقت خوبه؟ خوراکت؟ اگر خواستی منتقل شی به بخشِ بهتری، فقط یه کلمه بگو.»
منصور دستش را آرام عقب کشید.
«همهچیز مرتبه کمیسر. ممنونم.»
رجباف چند ثانیه دیگر نگاهش کرد، بعد بلند شد و پرونده را بست.
«خوبه. پس برو سراغِ مجروحها. بعد از ظهر میام بیمارستان ببینمت.»
وقتی منصور از دفتر بیرون آمد، شیرزاد درست روبهرویِ در ایستاده بود. انگار منتظرش بود. نگاهِ تیرهاش مستقیم رفت رویِ دستی که رجباف لمس کرده بود. منصور ایستاد. برایِ یک لحظه هیچکدام حرفی نزدند. فقط نگاه رد و بدل شد؛ نگاهی سنگین و پر از حرفهایِ ناگفته.
Post #102651
48
Forwarded from SH's
- ❤🔥 13