TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 240 subscribers
Post #102558 46

Forwarded from SH's

پارت ۶
دو روز برایِ شیرزاد مثلِ دو ماه گذشت.

از همان لحظه‌ای که منصور از درِ اتاقِ خصوصی بیرون رفت، چیزی در سینه‌یِ سرهنگِ سی‌ساله جا خوش کرده بود که نمی‌توانست اسمش را پیدا کند. اول فکر کرد عصبانیت است؛ عصبانیت از اینکه پزشکِ واحدش بدونِ اجازه و با اصرارِ زیاد مرخصی گرفته و رفته دنبالِ عمارتِ صد سال پیش. بعد فکر کرد نگرانی است؛ نگرانی از اینکه مبادا غیب شود، مبادا کسی اذیت‌اش کند(_مگه بچس؟+ حالا تو ذهن اینکه به من چه)، مبادا در خیابان‌هایِ شلوغِ تهران گیر بیفتد. اما هرچه ساعت‌ها می‌گذشت، آن حسِ سنگین‌تر می‌شد و شکلِ دیگری به خودش می‌گرفت.

شیرزاد در این دو روز تقریباً هیچ‌کاری نکرد.
رویِ صندلیِ چرمی‌اش پشتِ میز می‌نشست، گزارش‌ها را باز می‌کرد، چند خط می‌خواند و بعد چشم‌هایش بدونِ اختیار به درِ اتاق خیره می‌ماند. هر بار که صدایِ پوتینی از راهرو می‌آمد، سرش را بالا می‌آورد. هر بار که کسی در را می‌زد، قلبش یک لحظه تندتر می‌زد. رجب‌اف یک‌بار آمد و با ابرویِ بالاآمده پرسید:

«سرهنگ، حالتون خوبه؟ امروز سه بار همین گزارش رو خوندید.»

شیرزاد فقط اخم کرد و جواب داد:
«کار خودمونه کمیسر. شما به کارِ خودتون برسید.»

شبِ اول را تقریباً نخوابید. رویِ تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. جایِ زخمِ سینه‌اش گاهی می‌سوخت؛ نه از دردِ واقعی، از یادآوریِ انگشتانِ منصور که داخلِ گوشتش فرو رفته بودند و گلوله را بیرون کشیده بودند. یادش می‌آمد که چطور فریاد کشیده بود و چطور دستِ پزشک رویِ پوستِ گرمش مانده بود. یادش می‌آمد که منصور بالایِ سرش نشسته بود و پانسمان عوض می‌کرد و گاهی تصادفی پوستش را لمس می‌کرد.

«می‌خوام نزدیکم باشه.»

این جمله را زیرِ لب تکرار کرد و بعد از خودش بدش آمد. خاتون هنوز یک جایی در این شهر بود. خاتونِ عزیزش، خاتونی که باید پیدایش می‌کرد. پس این حسِ عجیب نسبت به یک پزشکِ چشم‌آبیِ بیست‌وچندساله داشت چه معنایی داشت؟

روزِ دوم بدتر شد.
غروب نزدیک می‌شد و منصور هنوز برنگشته بود. شیرزاد از پشتِ پنجره‌یِ دفتر به حیاطِ ستاد نگاه می‌کرد. خورشید داشت پایین می‌رفت و سایه‌ها درازتر می‌شدند. سربازها در حالِ تعویضِ شیفت بودند. صدایِ شیپورِ غروب از دوردست آمد. شیرزاد دندان‌هایش را به هم فشرد.

«قبل از غروب. خودم بهش گفتم.»

ساعت از هفت گذشت. از هفت و نیم. از هشت. هوا کاملاً تاریک شده بود و چراغ‌هایِ محوطه روشن شده بودند. شیرزاد دیگر پشتِ میز ننشست. بلند شد و در اتاق قدم زد. دست‌هایش را پشتش قفل کرد و گاهی مشت کرد. هر صدایی که از راهرو می‌آمد، او را به سمتِ در می‌کشاند.

نزدیکِ ساعتِ هشت و ربع بود که در باز شد.

منصور وارد شد.
کت‌وشلوارِ سرمه‌ای تنش بود، کلاهِ پانامایِ سرمه‌ای رویِ سرش، و موهایِ مشکی‌ِ کمی به‌هم‌ریخته‌اش. چشم‌هایِ آبی‌اش در نورِ لامپِ اتاق کمی خسته به نظر می‌رسیدند. تا در را بست و برگشت، شیرزاد از پشتِ میز بلند شده بود.

صدایِ شیرزاد مثلِ تازیانه بلند شد:
«مگه بهت نگفتم قبل از غروب اینجا باش؟!»

منصور کلاه‌اش را کمی جابه‌جا کرد و آرام جواب داد:
«دیر شد سرهنگ. معذرت می‌خوام.»

شیرزاد دیگر تحمل نکرد. از کنارِ میز دور زد، با قدم‌هایِ بلند آمد جلو و قبل از اینکه منصور بتواند حرفِ دیگری بزند، دستِ راستش را محکم دورِ گلویِ او حلقه کرد و با قدرت به دیوارِ سنگیِ پشتِ سرش چسباند. بدنِ منصور به دیوار کوبیده شد. کلاهِ پاناما از سرش افتاد و رویِ کفِ اتاق غلتید. چشم‌هایِ آبی‌اش از تعجب و درد گشاد شد. دست‌هایش بی‌اختیار آمد بالا و مچِ دستِ شیرزاد را گرفت، اما فشارِ انگشتانِ سرهنگ آن‌قدر محکم بود که نتوانست فاصله ایجاد کند.

شیرزاد صورتش را نزدیک‌تر آورد. نفس‌هایش تند بود و بویِ توتونِ تلخ می‌داد. چشم‌هایِ تیره‌اش برقِ خشم و چیزی دیگر می‌زد.

«دو روز. دو روزِ کامل منتظرِ تو موندم. گفتم قبل از غروب. غروب که گذشت، بعدش هم گذشت. فکر کردی من کی‌ام که بذاری ساعت بگذره و هر وقت دلت خواست برگردی؟»

منصور سعی کرد نفس بکشد. انگشتانِ شیرزاد گلویش را می‌فشرد، اما نه آن‌قدر که راه نفس را کامل ببندد؛ درست رویِ مرزِ درد و کنترل. صدایش گرفته بیرون آمد:

«سرهنگ... داشتم... برمی‌گشتم...»

شیرزاد دستش را محکم‌تر کرد و بدنِ منصور را بیشتر به دیوار فشار داد. سینه‌شان تقریباً به هم چسبیده بود. حرارتِ بدنِ یکدیگر را حس می‌کردند. جایِ زخمِ قدیمیِ شیرزاد زیرِ لباس می‌سوخت؛ انگار یادآوری می‌کرد که همین دست‌ها روزی جانش را نجات داده بودند.

«برمی‌گشتی؟ از کجا؟ از عمارتِ قدیمی‌ت؟ از پیشِ اون زن؟ یا می‌خواستی غیب شی و من این‌جا مثلِ احمق منتظر بمونم؟»
  • ❤‍🔥 8
  • ❤ 1
More from @smuts_pms
  1. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102598 آره واقعا کارت خیلی درسته دمت حسابی گرم😎💕
  2. Oct 6, 2026video post
  3. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102594 واقعا خیلی خوش به حالتونه ها👹 روزی یک چپتر از یک نویسنده دی…
  4. Oct 6, 2026فندام جی جی کی کامنترای خوبی ان😔😂
  5. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102595 جای شکرش هست پس😂💕
  6. Oct 6, 2026چرا، همین بود😁
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →