TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 240 subscribers
Post #102383 40

Forwarded from Harf Chat

‌
پارت ۵

صبحِ زودِ روزِ بعد، نورِ کم‌رنگِ آفتاب از لایِ پرده‌هایِ ضخیمِ اتاقِ قدیمی به داخل می‌تابید و رویِ فرشِ دستبافِ رنگ‌ورو رفته لکه‌هایِ طلایی می‌انداخت. منصور چشم‌هایش را باز کرد. برایِ چند لحظه سقفِ گچ‌بری‌شده را نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. بویِ چوبِ کهنه و عطرِ ملایمِ گلاب که هنوز از لباس‌هایِ مادر در هوا مانده بود، او را به یادِ سال‌هایی انداخت که دیگر وجود نداشتند.

از تخت بلند شد. بدن‌اش سبک بود؛ نه از آن سنگینیِ بیماریِ قدیمی خبری بود و نه از خستگیِ روزِ قبل. پیراهنِ سفیدِ نظامی را که شب قبل رویِ پشتیِ صندلی انداخته بود پوشید، جلیقه‌یِ خاکی‌رنگ را رویش بست و شلوار را مرتب کرد. بعد آهسته در را باز کرد و به سمتِ اتاقِ پذیرایی رفت.

افتخارالملوک سرِ سفره‌یِ صبحانه نشسته بود. موهایِ سفیدش را با سنجاقِ ساده‌ای بسته بود و چادرِ نازکِ خانگی رویِ سرش بود. وقتی منصور وارد شد، صورتش روشن شد؛ همان لبخندِ شکسته‌ای که شبِ قبل هم دیده بود، دوباره رویِ لب‌هایش نشست.

«صبح بخیر پسرم. خوب خوابیدی؟»

منصور خم شد و دستِ مادر را بوسید.
«خوب خوابیدم مادر.»

خدمتکارِ پیرزن سینیِ چای و نانِ سنگکِ تازه و پنیر و گردو را آورد. دو نفر مقابلِ هم نشستند. برایِ چند دقیقه فقط صدایِ ریختنِ چای در استکان و خرد شدنِ نان به گوش می‌رسید. افتخارالملوک گاهی سرش را بالا می‌آورد و به صورتِ پسرش خیره می‌شد؛ انگار هنوز باور نمی‌کرد که او واقعی است.

بعد از چند جرعه چای، مادر آرام گفت:
«لباساتو نگه داشتیم. تو کمدِ اتاقت هستن. هیچ‌کدومش رو ندادیم بره حتی کفش‌هات.»

منصور نگاهش را از استکان برداشت و به مادرش داد.
«هنوز هستن؟»

«آره. هر سال گردگیری‌شون می‌کردم. فکر می‌کردم... فکر می‌کردم که... یه روز برمی‌گردی و می‌خوای همون لباسا رو بپوشی.»

بعد از صبحانه، منصور به اتاقش برگشت. درِ کمدِ چوبیِ قدیمی را باز کرد. بویِ نفتالین و چوبِ خشک به مشامش خورد. لباس‌ها با نظمِ عجیبی آویزان بودند؛ انگار کسی هر هفته آن‌ها را مرتب کرده باشد. دستش را بینِ لباس‌ها برد و ناگهان انگشتانش به پارچه‌ای نرم و سنگین خورد.

کت‌وشلوارِ سرمه‌ای.

همان کت‌وشلواری که سال‌ها پیش برایِ مهمانی‌هایِ رسمی می‌پوشید. همان که وقتی برایِ اولین بار پرو کرده بود، مادرش گفته بود: «این رنگ به چشم‌هایِ آبی‌ت میاد.» هنوز خوش‌دوخت و تمیز بود. انگار زمان رویِ آن کار نکرده بود. منصور آن را بیرون آورد و رویِ تخت پهن کرد. جلیقه و شلوارِ نظامی را درآورد و پیراهنِ سفیدِ تمیزِ قدیمی را پوشید. بعد شلوارِ سرمه‌ای را کشید، جلیقه را بست و کت را رویِ شانه‌هایش انداخت.

جلویِ آینه‌یِ قدی ایستاد.
لباس رویِ تنش می‌نشست؛ درست مثلِ بیست‌ویک سال پیش. شانه‌هایش پهن‌تر به نظر می‌رسید، کمرش باریک، و چشم‌هایِ آبی‌اش زیرِ ابروهایِ تیره بیشتر می‌درخشید. موهایِ مشکی‌اش را با دست مرتب کرد. بعد دستش را به سمتِ طاقچه‌یِ بالایِ کمد برد و کلاهِ پانامایِ سرمه‌ای را برداشت. گرد و خاکِ نازکی رویش نشسته بود. با آستینِ کت پاکش کرد و رویِ سرش گذاشت.

وقتی به حیاط آمد، افتخارالملوک رویِ لبه‌یِ حوض نشسته بود. نگاهش که به پسرش افتاد، چشم‌هایش پر از اشک شد، اما این‌بار اشکِ خوشحالی بود.

«مثلِ همون روزایی شدی که می‌رفتی مهمونی. فقط... فقط چشمات یه کم غمگین‌تره.»

منصور کنارِ مادر نشست.

یکم بعد منصور گفت.
«مادر، من تو ارتش کار می‌کنم. پزشکِ واحدِ بهداری‌ام. اون‌جا جایِ خواب هم دارم. اگر مرخصی بدن، میام و همه‌یِ وقتم رو با تو می‌گذرونم.»

افتخارالملوک دستِ پسرش را گرفت و فشار داد.
«ارتش؟ خدایا شکر. حداقل یه جایی هستی که بتونم پیدات کنم. قول بده زود برگردی.»
(خب دوباره توضیحات، من هرچی گشتم، نتونستم لباس دکتر های ارتش پهلوی رو پیدا کنم پس منصور یک پیراهن سفید و جلیقه و شلوار نوک مدادی پوشیده بود، برای همین افتخارالملوک نمی‌دونست من۱ور تو ارتش پزشکه)

«قول می‌دم.»

منصور بلند شد. مادر هم بلند شد و دوباره او را در آغوش گرفت. این‌بار محکم‌تر. خدمتکارِ پیرزن هم از گوشه‌یِ حیاط آمد و دستِ منصور را بوسید. منصور کلاه‌اش را کمی پایین‌تر کشید، به مادر خداحافظی کرد و از درِ بزرگِ عمارت بیرون رفت.

فهمیده بود محبوبه در عمارتِ قدیمیِ بصیرالملک زندگی می‌کند؛ همان عمارتی که سال‌ها پیش منصور در بسترِ بیماری‌اش در یکی از اتاق‌هایش خوابیده بود. تشخیص اینکه می‌دانست مادرش دروغ می‌گوید، سخت نبود، پس از خدمتکار مادرش درخواست کرده بود تا به او حقیقت را بگوید. تاکسیِ سیاه‌رنگی را صدا کرد و سوار شد(_مگه تاکسی زرد نیست؟+سیاه دوست داشتم :)_🤦‍♀).
راننده از پشتِ شانه نگاهش کرد و با لهجه‌یِ تهرانیِ غلیظی پرسید:

«کجا تشریف می‌برید اقا؟»

(_صبر کن مگه تهران لحجه داره؟+بله)
  • ❤‍🔥 7
  • ❤ 3
More from @smuts_pms
  1. Oct 6, 2026اینی که گفتی کدوم قسمت میشه🗿 همین گند خوردن به شخصیت منصور رو میگم
  2. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102561 همون بهتر که ندیدی😭 سریال رو فراموش کن اصلا
  3. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102558 پارت جدیدددد ممنونممم😭💕
  4. Oct 6, 2026عاغا لوذت بردیم🦦💕 (فعل جمع‌‍ش منم)
  5. Oct 6, 2026حیف
  6. Oct 6, 2026ای بابا، کتک کاری نشد که
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →