منصور سرش را پایین انداخت. انگشتانش را به هم فشار داد.
«محبوبه...»
مادر سرش را تکان داد.
«آره. محبوبه. بعداً اعتراف کرد. گفت پول داده به یه دعانویس که تو رو از سرِ راهش برداره. میخواست با رحیمِ نجار ازدواج کنه و کرد. یه سال بعد از گم شدنت عقد کردن. یه پسر آوردن به اسمِ الماس. بچهشون ۵ سالش بود که افتاد تو حوض و مُرد. بعدش محبوبه از رحیم طلاق گرفت. حالا تنها زندگی میکنه، تو یه خونهیِ کوچیک نزدیکِ بازار.»
منصور چشمهایش را بست. چیزی در گلویش گیر کرده بود.
افتخارالملوک ادامه داد:
«حسامالملک هیچوقت بصیرالملک رو نبخشید. میگفت تو برادرزادهات رو آوردی خونهات و حواست بهش نبود. عمه کشور هم همینطور. هر بار که اسمت میاومد، بصیرالملک رو سرزنش میکردن. اون بیچاره آخرش دیگه حرف نمیزد. فقط مینشست تو اتاقش و به دیوار خیره میشد.»
مادر دستش را رویِ دستِ منصور گذاشت.
«حسامالملک هفت سال پیش مُرد. سکته کرد. بصیرالملک دو سال بعدش. عمه کشور هم پارسال از این دنیا رفت. نازنینبانو... نازنین هنوز زندهست. یه پسر داره به اسمِ منوچهر. حالا بیستوچند سالشه. شبیه خودِ نازنینه.»
منصور سکوت کرده بود. فقط گوش میداد. هر کلمهای که از دهانِ مادرش بیرون میآمد، مثلِ سنگی رویِ سینهاش مینشست. عمواش مرده بودند. عمه مرده بود.و مهم تر از همه، پدرش.بغض گلویش را گرفته بود و اشکهایش گونه هایش را خیس میکرد.
محبوبه طلاق گرفته بود و بچهاش را از دست داده بود. و او... او هنوز همان بیستوسهسالهای بود که یک شب از بسترِ بیماریاش بلند شده و به زمانِ دیگری پرتاب شده بود.
افتخارالملوک دستش را رویِ گونهیِ پسرش کشید و اشک هایش را پاک کرد.
«ما هر سال روزِ تولدت برات خیرات میدادیم. فکر میکردیم شاید روحات اینجا باشه. هیچوقت باورم نمیشد یه روز با این قیافه بیای تو حیاط و منِ پیرزن رو بغل کنی.»
منصور سرش را رویِ زانویِ مادر گذاشت. مثلِ وقتی که بچه بود و تب داشت. مادر موهایِ مشکیاش را نوازش کرد و زیرِ لب چیزی شبیه دعا خواند.
شب شد.
خدمتکارها شام آوردند؛ برنجِ ساده و خورشِ قیمهای که بویِ همان قیمه های قدیمی میداد. منصور چند قاشق بیشتر نتوانست بخورد. بعد از شام، افتخارالملوک او را به اتاقِ قدیمیاش برد. اتاق هنوز همان بود. تختِ چوبی، میزِ تحریرِ قهوهای، و قفسهیِ کتابهایی که حالا خاک گرفته بودند. رویِ دیوار هنوز عکسِ خانوادگیِ قدیمی آویزان بود؛ عکسی که منصور در آن نوجوان بود و کنارِ پدر و مادرش ایستاده بود.
افتخارالملوک رویِ لبهیِ تخت نشست و دستِ پسرش را گرفت.
«امشب پیشِ من بمون. فردا هر کاری میخوای بکن. فقط... نرو دیگه. قول بده.»
منصور سرش را تکان داد.
«قول میدم مادر.»
وقتی مادر از اتاق بیرون رفت و در را آرام بست، منصور رویِ تخت دراز کشید. سقفِ اتاق همان نقشهایِ گچبریِ قدیمی را داشت. ماه از پنجره میتابید و نوری کمرنگ رویِ فرش میانداخت. او به تاریکی خیره ماند و فقط یک فکر در سرش میچرخید:
محبوبه.
باید میدیدش. باید از نزدیک به چشمانش نگاه میکرد و میپرسید چرا. چرا آن کاغذِ زرد را زیرِ بالشش گذاشته بود. چرا زندگیاش را دزدیده بود. چرا...
چشمهایش سنگین شد. خستگیِ روز و سنگینیِ خبرها بالاخره بر او غلبه کرد. قبل از اینکه کاملاً به خواب برود، دستش را رویِ سینهاش گذاشت و زیرِ لب زمزمه کرد:
«فردا... فردا میرم پیشش.»
و در همان اتاقِ قدیمی که بویِ چوب و خاطره میداد، منصور خوابش برد؛ خوابی سنگین و پر از سایههایِ آدمهایی که دیگر نبودند.
Post #102296
40
Forwarded from Harf Chat
- ❤🔥 9