Post #102246
50
Harf Chat دستهایش ماهر و دقیق بود. زخم را تمیز میکرد، دارو میگذاشت و دوباره میبست. گاهی وقتی پارچهیِ خونی را برمیداشت، انگشتانش تصادفی پوستِ گرمِ سینهیِ شیرزاد را لمس میکرد. هر بار که این اتفاق میافتاد، شیرزاد یک لحظه نفسش را حبس میکرد و بعد با صدایِ خشک…