دستهایش ماهر و دقیق بود. زخم را تمیز میکرد، دارو میگذاشت و دوباره میبست. گاهی وقتی پارچهیِ خونی را برمیداشت، انگشتانش تصادفی پوستِ گرمِ سینهیِ شیرزاد را لمس میکرد. هر بار که این اتفاق میافتاد، شیرزاد یک لحظه نفسش را حبس میکرد و بعد با صدایِ خشک میگفت:
«مواظب باش دکتر. هنوز زندهام.»
منصور فقط سرش را تکان میداد و جواب میداد:
«اگر مواظب نبودم، الان اینجا نبودید سرهنگ.»
روزهایِ اول، شیرزاد اخم میکرد و حرفِ زیادی نمیزد. اما کمکم چیزی تغییر کرد.
وقتی منصور واردِ اتاق میشد، نگاهش دیگر آنقدر سرد نبود. گاهی وقتی منصور خم میشد تا پانسمان را محکم کند، شیرزاد به موهایِ مشکی و چشمهایِ آبیاش خیره میماند و چیزی نمیگفت. یکبار حتی، وقتی منصور داشت دارویِ مسکن را آماده میکرد، با صدایِ آرامتری پرسید:
«تو واقعاً از کجا اومدی منصور؟»
منصور لحظهای دست نگه داشت. بعد بدونِ اینکه برگردد جواب داد:
«از جایی که دیگه وجود نداره.»
شیرزاد چیزی نگفت، اما از آن شب به بعد، وقتی منصور بالایِ سرش مینشست، کمتر اخم میکرد.
روزِ ششم، زخم بهتر شده بود. شیرزاد میتوانست بنشیند و حتی چند قدم راه برود. منصور همان روز صبح، بعد از عوض کردنِ پانسمان، راست ایستاد و گفت:
«سرهنگ، میخواستم درخواستِ مرخصیِ کوتاهی بدم.»
شیرزاد که داشت دکمههایِ پیراهنش را میبست، سرش را بالا آورد. ابروهایش درهم رفت.
«مرخصی؟ الان؟»
«بله. فقط دو روز. میخوام ببینم هنوز میتونم عمارتِ قدیمیِ خانوادهمون رو پیدا کنم یا نه.»
شیرزاد دکمهها را رها کرد و رویِ تخت نشست. نگاهش تیز شد.
«تو باید حواست به من باشه، نه اینکه بری دنبالِ عمارتِ صد سال پیش. زخمم هنوز کامل خوب نشده.»
منصور آرام جواب داد:
«زخمتون خوب شده سرهنگ. عفونت نداره. و من فقط دو روز میخوام.»
شیرزاد بلند شد. هنوز کمی میلنگید، اما قدش را صاف کرد و نزدیکتر آمد. فاصلهشان کمتر از یک قدم بود. بویِ دارویِ ضدعفونی و صابونِ نظامی بینشان پیچیده بود.
«تو فکر کردی من اینهمه روز بالایِ سرم نگهات داشتم که حالا بری گم بشی؟ اگر اتفاقی برات بیفته چی؟ اگر ...»
صدایش را پایین آورد.
«اگر غیب بشی چی؟»
منصور نگاهش را از چشمهایِ تیره برنداشت.
«من غیب نمیشم. فقط میخوام بدونم هنوز چیزی از گذشتهم مونده یا نه.»
بحث طول کشید.
شیرزاد سؤالپیچش کرد: کجا میروی؟ با کی میروی؟ اگر گیر افتادی چی؟ منصور همهی جوابها را داد؛ آرام، منطقی، و بدونِ عقبنشینی. در نهایت، وقتی خورشید از پنجره به داخلِ اتاق میتابید، شیرزاد با صدایِ خسته و کمی گرفته گفت:
«دو روز. بیشتر نه. و قبل از غروبِ روزِ دوم باید برگشته باشی. اگر یک ساعت دیر کردی، خودم میفرستم دنبالت.»
منصور سرش را پایین آورد.
«متشکرم سرهنگ.»
شیرزاد پشتش کرد و به سمتِ پنجره رفت.
«برو. و مواظبِ خودت باش... دکتر.»
منصور در را باز کرد. قبل از اینکه بیرون برود، یک لحظه برگشت و به پشتِ سرِ مردِ ایستاده نگاه کرد. شانههایِ پهن، موهایِ سیاهِ مرتب، و دستی که هنوز گاهی رویِ جایِ زخم میکشید.
در را آرام بست.
و برایِ اولین بار بعد از آن شبِ خونین، احساس کرد چیزی بینشان عوض شده است؛ چیزی که نه کاملاً خصومت بود و نه هنوز نامی داشت.
Post #102237
46
Forwarded from Harf Chat
- ❤🔥 11