Post #102235
28
Harf Chat رجباف دستش را رویِ شانهیِ سرهنگ گذاشت و او را به سمتِ ساختمان برد. وقتی از کنارِ منصور رد میشدند، رجباف نیمنگاهی به منصور انداخت و زیرِ لب گفت: «این سرهنگ ملکه. از امروز فرماندهیِ این واحده. مواظب باش.» منصور چیزی نگفت. فقط وقتی دو مرد واردِ ساختمان…
هاااه نایس💕