خب من یچیزی رو توضیح بدم،منصور ۲۳ ساله است و شیرزاد هم ۳۰، واقعا نمیدونم سن دقیق شیرزاد رو ولی قبول کنید.
از اونجایی که بامداد خمار حدودا از ۱۲۹۸ شروع میشه و توی بازه ی زمانی ۱۳۰۰ هست تقریبا و خاتون هم تقریبا توی ۱۳۲۰ اتفاق میوفته خب اینا زمان هاشون به هم نمیخوره پس:
پارت ۱
در سحرگاهِ یکی از روزهایِ آخرِ زمستانِ سالِ ۱۳۰۰، وقتی هنوز مه از رویِ کوچههایِ تنگِ تهران بلند نشده بود و صدایِ اذانِ صبح از منارههایِ مسجدِ سپهسالار در هوا میپیچید، محبوبه در اتاقِ کوچکِ خود، پشتِ پنجرهای که شیشهاش از یخ ترک خورده بود، نشسته بود و انگشتانِ لاغر و رنگپریدهاش را به هم میفشرد. هوا سرد بود، سردتر از آنکه بتوان با یک شالِ پشمینِ کهنه گرم شد. اما سرمایِ بیرون هیچگاه به پایِ سرمایی که در سینهاش خانه کرده بود نمیرسید.
محبوبه دیگر نمیتوانست صبر کند. ماهها بود که رحیم، قلبش را دزدیده بود، قلبی که وقتی منصور در خانه نبود، مثلِ آتشی پنهان در سینهی او میسوخت. رحیمِ جوان، با آن شانههایِ پهن و صدایِ بم و خندههایِ کوتاه، برایِ او مثلِ بهشتی بود که در این خانهیِ تاریک و پر از درد گم شده بود. اما منصور... منصور هنوز بود. منصورِ عاشق، منصورِ کم عقل(به این خاطر که خجسته به اون خوبی اینو دوست داره ولی این محبوبه و محبوبه رحیم)، منصور که هر روز بیشتر از دیروز به عمارت آنها میآمد. و محبوبه میدانست که تا وقتی این سایهیِ نحیف در خانه باشد، رحیم هرگز نمیتواند او را مالِ خود کند.
منصور این اوخر بیمار شده بود، و در خانه عمویش، بصیرالملک مانده بود. والدین اش برای چند روز به باغ شمرون رفته بودند و پیش منصور نبودند، بصیرالملک وقتی فهمید که منصور بیمار شده است اورا به عمارت خودش آورده بود تا تنها نباشد، درست است که خدمتکاران عمارت حسامالملک در آنجا یک لحظه هم منصور را رها نمیکردند اما بصیرالملک میخواست برادرزادهاش پیش خودش باشد.
شبِ پیش، وقتی همه خواب بودند، محبوبه شمعی روشن کرده بود و نامهای کوتاه نوشته بود. نامهای که در آن فقط یک خواهشِ ساده نوشته شده بود: «آقا، مرا از این سایهیِ سنگین رها کنید. او باید برود. نه به مرگ، نه به بیماریِ بیشتر. فقط باید از سرِ راهم برداشته شود.» و امروز صبح، پیش از آنکه آفتاب کاملاً بالا بیاید، آن نامه را در آستینِ چادرش پنهان کرده بود و راهیِ کوچهیِ دعانویسان شده بود.
کوچهیِ دعانویسان در آن روزگار، جایی بود میانِ بازارِ مسگرها و کاروانسرایِ قدیمی، جایی که بویِ عود و اسپند با بویِ چرمِ کهنه و عرقِ آدمها درهم میآمیخت. محبوبه چادرش را محکمتر کشید و سرش را پایین انداخت. از کنارِ دکانهایی که مردانِ ریشو پشتِ میزهایِ چوبی نشسته بودند و با قلمهایِ نی، رویِ کاغذهایِ زردِ کهنه چیزهایی مینوشتند، گذشت. بعضیها زمزمه میکردند، بعضیها مهرههایِ تسبیح را میچرخاندند، و بعضیها فقط به او خیره میشدند با چشمانی که انگار عمقِ نیتِ او را میخواندند.
بالاخره به دکانِ کوچکی رسید که تابلویِ چوبیِ بالایِ درش نوشته بود: «حاج میرزا عبدالکریم – نویسندهیِ ادعیه و طلسماتِ مجرّب»(اصن نمیدونم وجود داره یا نه). درِ چوبی را آرام باز کرد. داخلِ دکان تاریک بود و بویِ تندِ گلاب و کافور فضا را پر کرده بود. پیرمردی با ریشِ سفید و عینکِ تهاستکانی پشتِ میز نشسته بود و مشغولِ نوشتن بود. وقتی محبوبه وارد شد، سرش را بلند کرد و نگاهی طولانی به او انداخت.
«چه میخواهی، دختر؟» صدایش گرفته و خسته بود.
محبوبه لحظهای مکث کرد. زبانش خشک شده بود. سپس آهسته گفت: «آقا... میخوام کسی از سرِ راهم برداشته بشه. نه اینکه بمیره. فقط... بره. دور بشه. طوری که دیگه برنگرده.»
حاج میرزا عبدالکریم قلم را زمین گذاشت و دستانش را رویِ میز گذاشت. چشمانش از پشتِ عینک باریک شد. «این کار سادهای نیست. دعاهایی هست که آدم را به مرگ میکشونه، دعاهایی که دیوانه میکنه، دعاهایی که اون رو به بیماریِ سخت گرفتار میکنه. اما تو میگی فقط بره؟»
محبوبه سرش را پایین انداخت. «بله. فقط بره. به جایی که دیگر نتونه برگرده. من... من باید آزاد بشم.»(ابله داری از سکو میپری تو چاه)
پیرمرد لحظهای سکوت کرد. سپس دستش را دراز کرد و کاغذِ زردی از زیرِ میز بیرون آورد. «این کار هزینهاش بالاست. و باید نیتِ تو پاک باشه. اگر نیتِ بد داشته باشی، دعا برمیگرده و خودت رو میگیره.»(ایکاش بمیری)
محبوبه کیسهیِ کوچکی از سکههایِ طلا که از جواهراتِ مادرش دزدیده بود(خاک بر سرت) بیرون آورد و رویِ میز گذاشت. «هرچه بخواید میدم. فقط... زودتر.»
Post #102194
48
Forwarded from Harf Chat
- ❤ 6
- ❤🔥 1
- 💔 1