اگه ازم بپرسی چندتا کلاس هنری رفتی احتمالا بهت هزارتا جواب بدم ولی اگه ازم بپرسی توی کدومش مهارت کامل داری شاید حتی نتونم دوتا هم بگم
من یکم از همهچیزم
من همیشه توی شروع کردن یادگیری خوب بود ولی بیشتر وقتا نتونستم تمومش کنم
همیشه قبل از کلاس ذوق دارم و منتظرشم ولی بعد از سه، چهار جلسه خسته میشم و میخوام ولش کنم
نمیدونم مشکل از کجاست
همین الانشم میخوام کلی چیز امتحان کنم کلی کار بکنم ولی با خودم میگم تو که بهرحال قراره ولش بکنی چرا شروعش بکنی اصلا
الان مطمئنم اگه اون هنری که میخوام رو یاد بگیرم کلی قراره بهم خوش بگذره و عاشقشم ولی به محض اینکه یکم سخت بشه شروع میکنم به جا زدن
الان که فکرشو میکنم مشکل از همین ”سخت شدن“ هست
واقعا توی سختیها خوب نیستم
مهم نیست یک مسئله ریاضی باشه یا یک مشکل بزرگ
سخت بودن چیزی برای من عذاب اوره و مشکل اینجاست کل زندگی انسانها توی سختی خلاصه میشه
و از یکی دیگه از چیزایی که متنفرم تحمیل کردن چیزی بهم و اجباره
من ممکنه عاشق یک چیزی باشم ولی به محض اینکه یک نفر بهم گیر بده یا تذکر بده متنفر میشم
حتی با اینکه شاید طرف مقابلم قصد بدی نداشته باشه و صرفا بخواد یادآوری بکنه
چون من فکرمیکنم از دید ادم ها من ادم بیبرنامه و کسی هستم که برای زندگیش برنامه نداره دیده میشم و این تفکر وقتی نشون داده میشه که کسی بهم میگه اینکارو بکن
اون زمان میفهمم این ادم فکرمیکنه من ادم بیخیالی هستم و از این تفکر متنفرم
من همیشه توی ذهنم برنامه میریزم و میدونم قراره چیکار بکنم ولی وقتی یک سعی میکنه برنامهای که ریختم رو بهم بزنه یا کاری کنه من از برنامهام خارج بشم اعصابم خورد میشه و ذرهای دلم نمیخواد کاری که قرار بود انجامش بدم رو انجام بدم
Post #1327
30
- 🍓 5