There were many girls there, girls whose very core was made of candles.
The witch crafted them with great delicacy and meticulous care.
دختران بسیاری که دیگر خانهای یا جایی برای بازگشت نداشتند به خانهی جادوگر میآمدند. پیش از آنکه وارد خانه شوند، در دود غلیظ و سرخرنگی غرق میشدند؛ دودی که از چپق برنجی جادوگر بیرون میآمد، چپقی که سطحش با نقشهایی عجیب و غریب حکاکی شده بود. آنها برای شاگردی میآمدند.
و جادوگر، برخلاف چیزی که ممکن بود انتظار داشته باشند، با آنها بسیار نرم رفتار میکرد. به هرکدامشان نخ بافتهشدهای میداد.
جادوگر از آنها خواست:
"این نخ را گم نکن."
برخی آن را دور مچ دستشان میبستند.
برخی به گردن.
و برخی آن را میان موهایشان پنهان میکردند.
سپس جادوگر سر جای خودش مینشست، فنجان بزرگی از چای در دست میگرفت و اجازه میداد دخترها به مطالعه بپردازند. اما این فقط مطالعه، مطالعهای متقابل بود.
جادوگر آنها را نگاه و مقایسه میکرد.
یکی تندروتر بود.
یکی خجالتیتر.
یکی پرجنبوجوش.
یکی آرام.
یکی زود عصبانی میشد.
یکی همیشه میخندید.
و دیگری تقریباً هیچوقت حرف نمیزد.
جادوگر با خود فکر میکرد:
این آدمها چقدر با هم فرق دارند؟
و سرانجام، گاهی یکی از نخها در چشمش برق میزد.
اگر جادوگر از یکی از دخترها خوشش میآمد، یک سر نخ را میگرفت و میکشید.
دختر، اغلب بدون اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، به دنبال نخ کشیده میشد.
و جادوگر به سمت کارگاه خودش میرفت.
در کارگاه، یک نخ حیاتی بود و مقدار زیادی موم.
دخترانی که جادوگر با خود به آنجا میبردند، آنچه را میدیدند دقیقاً همانطور که جادوگر میدید، نمیدیدند.
دود سرخ، چشمهایشان را فریب میداد.
آنها خیال میکردند در کارگاه چیز دیگری در جریان است.
اما جادوگر، همزمان با طلسمهایش، از آنها قالب میگرفت.
از چهره از حرکات از ترسها از عادتها..
از چیزهایی که دوست داشتند.
و از چیزهایی که خودشان حتی دربارهی خودشان نمیدانستند.
سپس جادوگر با موم، چیزی تازه میساخت.
یک جایگزین.
چیزی شبیه به خود دختر، اما نه کاملاً خودش.
شبیه به چیزی که جادوگر دوست داشت باشد. مثل یک آزمایش.
نسخهای که میتوانست بخشی از شخصیت جادوگر را در خود حمل کند و تأثیر او را بپذیرد.
شاید حتی آنقدر خوب ساخته شده باشد بتواند جای چیزی را بگیرد؟
پس از آن، دختری که از او شمع ساخته بود به طبقات بالاتر فرستاده میشد هیچ تغییر آشکاری در او ایجاد نمیشد. دختر هیچی نمیدانست و همان دختر باقی میماند.
تنها یک تغییر...
زنجیری نامرئی او را به خانهی جادوگر متصل میکرد و اجازه نمیداد خانه را ترک کند و او را وادار میکرد بماند.
و خدمت کند و چیزی نپرسد.
در همین حال، شمعی که جادوگر از او ساخته بود، به بیرون فرستاده میشد تا آزمایش شود.
جادوگر میخواست ببیند آیا نسخهای که ساخته، با ویژگیهای آن دختر، میتواند دوام بیاورد.
میخواست بداند آیا این جایگزین میتواند برایش سرگرمکننده باشد.
آیا میتواند بهتر شود و چیزی باشد که خودش نتوانسته باشد.
...
اما تأسف آوره...جادوگر خیلی زود از شمعهایش خسته میشد. گویی هیچکدام شمعها نمیتوانستند بهتر از خودش باشند.
حتی اگر ظاهری را که دوست داشت با دقت و ساعت ها آنها میساخت، باز هم مدتی بعد نگاه کردن به آن چهره برایش خستهکننده میشد.
هیچ شمعی برای همیشه جالب نبود.
پس وقتی دیگر دلش را نمیزد آنها را خراب میکرد.
موم را ذوب میکرد و به اعماق دریاچه میانداخت.
و وقتی شمعی میمرد، زنجیر دختر نیز میشکست.
دختر آزاد میشد.
حتی اگر در تمام این مدت دلباختهی جادوگر شده بود یا اگر تمام زندگیاش را صرف جلب توجه او کرده بود.
وقتی جادوگر دیگر به او علاقهای نداشت دیگر به دختر نگاه هم نمیکرد.
بیشتر دخترها، پس از آزادی، آموختههایشان را با خود برمیداشتند و شهردریاچه را ترک میکردند.
حتی آنهایی که هنوز دلباختهی جادوگر بودند، دیر یا زود سرنوشت خود را میپذیرفتند و به دنبال زندگی خود میرفتند.
خانهی جادوگر دوباره ساکت میشد.
و جادوگر، فنجان چای دیگری برای خودش میریخت.
و قطعا دختر دیگری از راه میرسید. زیرا که همهی دختران آن بیرون میتوانند یک جادوگر باشند.
اما از شمعهای خراب و ذوب شده در دریاچه چه خبر؟ آنها مردند و در سکوت ماندهاند.
اگرچه شمع ذوب شده با شمع شکسته فرق دارد...