روزی روزگاری، تالابی وجود داشت ساکت و دلگرفته.
زمان در آنجا معنای خودش را از دست داده بود.
هیچکس پیر نمیشد.
هیچکس جوان نمیشد.
هیچکس بزرگتر یا کوچکتر نمیشد.
همهچیز در لحظهای ثابت مانده بود.
و تمام اینها کار جادوگر بود.
اسلسون نمیخواست هیچ بخشی از تالاب بدون حضور او تغییر کند.
مهمانان میتوانستند وارد شوند.
آدمهای تازه میتوانستند بیایند.
اما تغییر کردن، بدون اجازهی او، ممنوع بود.
جادوگر علاقه داشت همهچیز را زیر نظر داشته باشد.
نه از روی نفرت یا حتی کنجکاوی.
او میخواست ببیند اگر دست روی چیزی بگذارد، چه چیزی از آن بیرون خواهد آمد.
شاید یک مخلوق عجیبب یا شاید چیزی زیبا.
و حتی شاید چیزی که حتی خودش هم انتظارش را نداشته باشد.
چرا که اسلسون فقط یک جادوگر نبود.
او یک سازنده بود.
باور داشت که اگر خالق به او موهبتی برای آفرینش بخشیده، پس او هم نیز میتواند آفریننده باشد.
و شاید به همین دلیل بود که هیچگاه از ساختن دست نکشید.
Post #211
55