این نامه هم با همون دلتنگی و سوالای بیربط شروع میشه.
من هنوز هم به تو فکر میکنم. و این فکر کردن بیش از حد باعث شده مسئلههام درموردت بیشتر و بیشتر هم بشن.
یه وقتایی با خودم فکر میکنم...
آدمی که قراره آخر شب کنارت باشه، چطوری انتخاب میشه؟
یعنی یه جایی میشینی و تصمیم میگیری «همین آدم»؟
یا یه روز چشم باز میکنی و میبینی دلت بدون اجازهت یه نفر دیگه رو انتخاب کرده؟
اگه اینطوریه، پس چرا من نبودم؟
چرا آدمِ تو، من نبودم؟
چرا وقتی قرار بود به یکی فکر کنی، ذهن من اولین جایی نبود که میرفت؟
چرا وقتی دلت میخواست یکی کنارت باشه، جای من همیشه خالی بود و خودت حتی متوجهش نمیشدی؟
گاهی از خودم میپرسم، نکنه یه چیزی توی من کم بود؟
یه چیز کوچیک.
یه چیزی که من نمیدیدمش، ولی تو میدیدی.
نکنه اگه یکم بیشتر میخندیدم، دوستم داشتی؟
اگه کمتر حرف میزدم؟
اگه بیشتر میموندم؟
اگه اون روز خاص، اون حرف خاص رو نمیزدم؟
اگه فقط یه بار دیگه فرصت داشتم که خودمو بهت ثابت کنم؟
بعد با خودم میگم...
اصلاً مگه عشق مسابقهست؟
مگه قرار بود من بهتر باشم تا انتخابم کنی؟
پس چرا هنوز مغزم دنبال اشتباه میگرده؟
چرا هنوز فکر میکنم شاید یه جایی خراب کردم؟
شاید یه جایی دیر رسیدم.
شاید یه لحظه حواسم نبود و تو همون لحظه فهمیدی که نمیخوای منو.
چرا هیچکس بهم نگفت آدم میتونه بدون اینکه کار اشتباهی کرده باشه، انتخاب نشه؟
چرا هیچکس نگفت ممکنه تمام تلاشت رو بکنی و باز هم آخرش یکی دیگه جای تو رو بگیره؟
و اصلاً...
اون آدم چی داشت که من نداشتم؟
یا شاید سؤال درست این نیست.
شاید باید بپرسم:
تو کنار اون چه حسی داشتی که کنار من نداشتی؟
آرامش؟ دلتنگی؟ هیجان؟
یا فقط همون چیزی که من هیچوقت نتونستم بهت بدم؛
عشق؟
من هنوز نمیدونم کدوم قسمت بیشتر درد داره.
اینکه دوستت داشتم و دوستم نداشتی،
یا اینکه یه نفر دیگه رو دوست داشتی و من هیچوقت حتی نتونستم ازش متنفر باشم.
چون تقصیر اونم نبود.
تقصیر تو هم نبود.
فقط من بودم که اشتباهی، قلبم رو گذاشته بودم جایی که قرار نبود کسی تحویلش بگیره.
بعضی شبها دلم میخواد ازت بپرسم:
وقتی برای اولین بار فهمیدی اون آدم رو میخوای، به من فکر کردی؟
حتی برای چند ثانیه؟
هیچوقت به خودت گفتی «کاش هیونجین بود»؟
یا نه...
اسم من حتی از ذهنت رد هم نشد؟
این سؤال از همه بدتره.
چون اگه بگی نه، میشکنم.
اگه بگی آره هم...
نمیدونم با چه امیدی باید زندگی کنم.
برای همین شاید بهتره هیچوقت نپرسم.
شاید بعضی جوابها رو فقط باید برای همیشه نشنیده نگه داشت.
من مدتها منتظر بودم یه روز از خواب بیدار بشم و دیگه دلم نخواد بدونم چرا.
چرا اون؟
چرا من نه؟
چرا اون دستها؟
چرا اون صدا؟
چرا اون آدمی که وقتی بهش فکر میکنی، صورتت یه جور دیگه میشه؟
ولی نشد.
هنوز هم گاهی وسط یه روز معمولی، بیهیچ دلیلی، دلم برای چیزی تنگ میشه که هیچوقت مال من نبود.
و این عجیبترین نوع دلتنگیه.
دلت برای خاطرهای تنگ نشده.
برای گذشتهای که از دست دادی هم نیست.
دلت برای چیزی تنگ شده که اصلاً هیچوقت اتفاق نیفتاد.
برای «ما»یی که هیچوقت وجود نداشت.
برای حرفهایی که هیچوقت نزدیم.
برای دستهایی که هیچوقت توی هم قفل نشدن.
برای شبی که هیچوقت کنار هم بیدار نموندیم.
برای صبحی که هیچوقت با دیدنت شروع نشد.
من حتی نمیدونم باید دلم برای چی تنگ باشه.
فقط میدونم هست.
و شاید تلخترین قسمت همهش اینه که اگه یه روز برگردی و ازم بپرسی هنوز دوستت دارم یا نه..
احتمالاً میگم نه.
نه چون دیگه دوستت ندارم.
چون بالاخره فهمیدم بعضی دوست داشتنها رو باید با خودت دفن کنی، قبل از اینکه تبدیل بشن به یه زندگی کامل که هیچوقت قرار نبوده مال تو باشه.
فقط یه سؤال هست که فکر نکنم هیچوقت بتونم ازش رد بشم:
اگه قرار بود آخرش یکی دیگه آدمِ تو باشه...
پس من چرا اینهمه مدت، انقدر شبیه آدمی بودم که دلم میخواست برای تو باشم؟
-هیون