سرگذشت دختری به روایتِ غزالی اصیل از دشتهای ایرانزمین
شنیدم ز دشتِ کهن، داستان ز یک غَزاله، ز رنجِ نهان
شبی تیره، هنگامِ خاموشیِ ماه گشود آسمان بر زمین دیدهگاه
ز مادر، غزالی، به گیتی دمید که در چشمِ او رازِ هستی تپید
دو چشمش چو آهو، دو دریای راز سیهچشم و افسونگر و دلنواز
به مژگانِ او شب کمین کرده بود به چشمانِ او عشق دین کرده بود
نه چشمی بدینگونه افسونفروز نه آهوی چون او دلافروزِ روز
چو زالِ زمانه به گهواره خفت فلک قصهٔ رنجِ او را نگفت
هنوزش نه لب خنده آموخته نه دستش گلِ مهر اندوخته
که گردون، نخستین ستم را گشود به جایِ گلش خارِ حسرت فزود
نه هر دست، دستِ نوازشگرش نه هر دل سزاوارِ آرامشگرش
بسی دستِ نالایقان سوی او کشیدند و بستند ره پیشِ او
به نامِ محبت، دلش خون شدند به رسمِ رفاقت، پر از دون شدند
یکی مهر را در دلش دار زد یکی بر امیدش تبِ زار زد
یکی گفت: «تو هیچ و ناچیز و پست» یکی بالِ پروازِ او را شکست
ندانست آن قومِ بیریشه و ننگ که آهو نترسد ز غوغای جنگ
اگر دشت، صد بار آتش گرفت اگر بخت، صد بار ماتم گرفت
غزالِ نجیب از تکاپو نماند ز پیمانِ جانش به زانو نماند
به هر زخم، از نو نفس تازه کرد به هر شام، با صبح همآوازه کرد
گهی اشک شد، در دلِ شب چکید گهی بغض شد، در گلویش دمید
گهی خسته، افتاد در خاکِ سرد گهی دل به فردای روشن سپرد
ولی چشمهایش، دو مشعل به شب نشد گم در آن تیرگیهای تب
دو چشمش همان رازِ ناگفته ماند همان آتشِ زیرِ خاکستر ماند
نه رنجش توانست زیباییاش نه زخمِ زمانه شکیباییاش
ببین چشمِ آهو، چه افسونگر است که در عمقِ آن، یک جهان گوهر است
نه از بهرِ صید و نه از بهرِ دام که از بهرِ عشق است سزاوارِ نام
دو چشمی که از گریه دریا شدند ولی پیشِ طوفان، تماشا شدند
به چشمانِ او قصهها خفتهاند هزاران شبِ بیصدا رفتهاند
چه شبها که با خویش تنها گریست چه لبخندها بر لبش ناپدید است
ولی صبح، هر بار از او سر زدند ستارگان زخمِ او را شمردند
کنون سالیان از تولد گذشت غزال از دلِ دشتِ پرمحنت گذشت
نه آن طفلِ گریانِ گهواره بود نه آن جانِ لرزانِ بیچاره بود
کنون در نگاهش شکوهی نهان چو تختِ سیاوش، بلند و گران
نه هر کس سزاوارِ دیدارِ اوست نه هر دل سزاوارِ اسرارِ اوست
که چشمانِ او را بها نیست، نیست در این خاک، همتای آن نیز نیست
اگر صد غزل در ثنایش سرود هنوز از شکوهش سخن ناتمام بود
بگو ای فلک، این چه افسونگریست؟ که زخمِ چنین، مایهٔ دلبریست؟
چگونه ز خاکستر و خونِ خویش برآید غزالی، سرافراز و بیش؟
نه از رنج، زیباییاش کم شده نه از زخم، مهرش معطّل شده
تولّد مبارک، ای آهوی ناز، ای آنکه گذشتی ز صد گردبادِ دراز.
تو از نسلِ شیری، ز تبارِ غرور، ز خاکِ کهن، ریشهدار و صبور.
اگر روزگارت به خون آغشتهست، هنوز آسمان در نگاهت نشستهست.
بمان، ای غزالِ نجیبِ وطن، که زیباییات نیست تنها به تن؛
تو آن دختری کز دلِ رنج و درد، برآورد سر، زنده ماند و نبرد.
و چشمانِ تو، ای غزالِ اصیل، دو میراثِ زیباییاند و دلیل:
که گاه از دلِ رنج، گل میدمد، و گاه از دلِ شب، سحر میرسد.
تولدت مبارک آهوی من، غزال بیهمتای من🤍
۱۴۰۵/۷/۸
▪︎مرگآور