۲/۳
اما گیرم که همه این ها درست، امروز در میانه اسفند نحس ۴۰۴ وقتی که همه داریم از هم میپرسیم که چی پیش میاد، کی میزنه پس؟ زدن این حرفا چه کمکی میکنه؟
همه این ها رو وقتی با دوستی بعد از کشتار سازمان یافته و خون بار دی ماه صحبت میکردیم، فرستادم و در جواب برام بخش هایی از کتاب انکار مرگ اثر ارنست بکر رو فرستاد که شرح حال این روزای بوده:
بکر در یکی از فصل هاش از مفهومی به نام ""the neurotic truth صحبت می کنه یا "حقیقت روان رنجورانه " .
یعنی چی ؟ یعنی این حقیقت غیرقابل تحمل و بیپیرایه وضعیت انسانی است: اینکه ما حیوانات فانی هستیم که محکوم به مرگ هستیم، اینکه معانی ما ساختارهای شکنندهای هستند و اینکه سیستمهای قهرمانی ما در نهایت افسانه هستند.
به طور معمول، یک جامعه با توافق بر سر باور به سیستم قهرمانی مشترک خود (سرنوشت ملی، برتری فرهنگی، لطف الهی) عمل میکند. یک جامعه پس از نسلکشی، این افسانه را به خشنترین شکل ممکن آشکار کرده است. پروژه مشترک از بین رفته است. نتیجه، یک افسردگی جمعی است - نه فقط غم و اندوه برای افراد از دست رفته، بلکه غم و اندوه برای معنای از دست رفته.
به عبارت ساده، حقیقت روانرنجورانه، آگاهی غیرقابل تحمل و خام از وضعیت انسانی است که اکثر مردم برای عملکرد خود سرکوب میکنند. این درک بیپرده از طبیعت فانی، محدود و ناچیز ما در جهانی وسیع و بیتفاوت است.
بنظر من کاملا نقل قولش از این کتاب بجا و درست بود چیزی که این روزها ما داریم میگذرونیم واقعا بدکوفتیه، حقیقتی تلخ روان رنجورانه ای که احتمالا مزه تلخ و گهش رو تا سال ها از یاد نبریم. به قول علی اکبر یاغی طبار، واقعا مسلمان نشنود کافر نبیند. ولی بعد پشت از سر گذاشتن یکی از فاجعه بارترین روزهای عمرمون - اگه نخوایم بگیم فاجعه بارترین- چرا بشینیم و این حرفای صد من یه غاز رو مرور کنیم که منظورمون از امید چیه و سولژنتیسکین تو گولاک چیکار کرده.
بنظر من این روزا ولی خیلی مهمه چون این شتری که الان روی ما خوابیده، این حقیقت تلخ روانرنجورانه، متاسفانه باز هم سر و کله اش پیدا خواهد شد. لحظاتی خواهد آمد که خواهیم گفت باز هم تو؟ لحظاتی که عزیزی رو برای همیشه از دست میدیم، مورد علاقه ترین آدم ما رو ترک میکنیم، ورشکسته میشیم و مزه گه و تلخ واقعیت دوباره زیر زبونمون میاد.
اما شاید وقتشه الان، الان که برخلاف قول علی بندری در وسط این کابوس بشینیم و از این رنج عظیمی که تک تک مون تحمل میکنیم با یه خردی بیرون بیایم. همه مون میتونیم و شاید حتی حق داشته باشیم که در اثر اون تلخ بشیم، خودمون رو قربانی بدونیم و زمین و زمان رو بهم بدوزیم و از اولین کسی که سر راهمون قرار میگیره انتقام بگیریم. ولی شاید هم بتونیم مثل سولژنتیسکین خطاب به زندان بگیم که خوشحالیم که در زندگی ما وجود داشته تا ما بتونیم درس های جالبی رو فرا بگیریم. لازم نیست که کندذهن ترین دانش آموز کلاس زمان باشیم.
وقتشه که از امید واهی و رویاپردازی دست بکشیم و با چهره عبوس و خشن واقعیت روبرو بشیم و از خودمون بپرسیم: در این لحظه هدف من از زندگی چیه؟ من، من سینگولار سینکر که دارم همین الان این متن رو مینویسم، هدفم چیه؟ یه لحظه ملت کبیر ایران رو فراموش کنیم و با خود خود خودمون تنها بشیم و به درون خودمون بنگریم. این کار البته اصلا آسون نیست و اتفاقا خیلی هم سخته. این که با خودت تنها بشی و همه این پرده ها رو کنار بذاری میتونه طاقت فرسا باشه.
#note
@SingularThinker