درس هایی از تاریکی: آیا آدمی به امید زنده است؟ یا هدف؟
۱/۳
خلاصه: امید بده به جاش بیلاخ پس بگیر👍
اگه حال نداری متن طولانی بخونی ویدئو رو ببین.
چیزی که این روزها ما داریم از سر میگذرونیم واقعا بدکوفتیه. به قول طاها میرحسینی دشمن این گونه مبادا که گرفتار شود. در میانه ی اسفند ماه کذایی ۴۰۴ بعد از کشتار بالای ۳۰ ۴۰هزار نفر، حتما چندین بار در چند هفته گذشته از یکی از آدمای زندگی تون یکی از عبارت های زیر رو شنیدید: ولی امیدتو از دست نده، اوضاع این طوری نمیمونه، پایان شب سیه سپید است، دیوونه کی دیده شب بمونه؟ گرد سم خران شما نیز بگذرد یا حتی ولی به دلم برات شده که امسال دیگه سال آخره.
یا اصلا چرا راه دور بریم همین خود من اینجا پست گذاشتم شوق صبحی که نباشی نگهم داشته است.
از طرف دیگه حتما یه سری از آدما رو اطراف خودمون دیدیم یا حتی شاید یه صداهایی رو تو مغزمون شنیدیم که میگن: ولی شایدم نه! شایدم یه پایان تلخ نیست که در انتظارمونه، شاید این یه تلخی بی پایان باشه. یا شاید برخلاف حرف شاهین، اگه آخر این سوز بهاری نباشه چی؟ شاید تمام نجات دهنده یا خوابن یا مردن؛ چه اونیکه از ته چاه با ۳۱۳ یارش قرار بود بیرون بیاد و چه اونیکه از مشاور املاک با B2هاش بیرون بیاد.
ولی بلاخره کدوم از این حرفا درسته؟ کی این وسط داره راست میگه و کدوم داره ما رو گمراه میکنه؟
اما قبل از جواب به این سوال بیاید یه چیز دیگه ای بهتون بگم. عباس سیدین تو ویدئویی تو کانال یوتیوب خودش میگه: ولی انگار یه حقایقی در مورد زندگی هست؛ یه درسایی در مورد طبیعیت بشر، که فقط وقتی میتونیم یادشون بگیریم که زمین سفت و سخت زیر پامون به لرزه افتاده باشه. وقتی که برهنه شدیم و دست خالی فقط با واقعیت روبرو هستیم. به تعبیری شاید بشه این ها رو درس هایی از تاریکی بنامیم.
البته قطعا این جور لحظات لحظههای جالبی نیستن ولی انگار درس هایی درش هستن که در مواقع دیگهای به راحتی گیر نمیاد. پس از گذروندن این جور موقعیت ها هست که آدم میتونه از خودش بپرسه که چه چیزی آدم رو در سخت ترین لحظاتش نگه میداره؟
آیا واقعا به قول bio یکی از بچه های کانال «امید، قوی ترین سلاحه»؟
یا به قول عباس سیدین «امید واهی خطرناک تر از ناامیدیه»؟
توی لحظات دشوار زندگی، وقتی آدم ته دره رنج نشسته، به شدت طبیعی و وسوسه برانگیز میاد که مثل جویی بعد از تولدش و یک سال پیرتر شدن یا خوشحالی بعد گل بالوتلی بپرسیم خدایا «چرا من»؟ چرا این اتفاق باید الان و به این شدت میفتد. من خیلی بدشانسم.
بعدتر اما پس از اندکی فکر به این نتیجه برسیم که ولی طوری نمیشه اخرش، و من نجات پیدا میکنم. مثل کوید که میگفتیم تا تابستون دیگه تمومه. فک میکنیم که این اتفاق هم زود تموم میشه و ادامه دار نمیمونه سرنوشت من با بقیه فرق میکنه. آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر من اثر نمیکنه. البته این حرفا گاهی هم درسته! بله گاهی هم استثنا وجود داره ولی اگه بقای خودمون رو به استثنا گره بزنیم اون موقع است که اشتباه بزرگی رو مرتکب میشیم. میگن خردمند کسیه که به بهترین نتیجه امید داره ولی خودشو برای بدترین اتفاق آماده میکنه.
عباس از سولژنیتسین نویسنده سرشناس روسی پس از تحمل ۲۰ سال عمرش در زندان نقل میکنه که زمان، بهترین معلم جهانه چون حتی به کندذهنترین دانشآموزها هم یاد میده که هیچ جایگزینی برای واقعیت وجود نداره و به قول اصل اول زندگی من، ما چاره ای جز زانو زدن در برابرش نداریم. ازون ور اما در این جور لحظات خیلی سخته که آدم به جای رویابافی به عمل در لحظه حال برای رو به جلو رفتن فک کنه. به این که من اکنون در این شرایط بغرنج کنونی دقیقا چه کاری میتونم انجام بدم و اصلا چه چیزایی تحت کنترل من هست و چه چیزایی نیست.
پس شاید لازم باشه که از خودمون بپرسیم که وقتی از امید حرف میزنیم، داریم دقیقا از چه حرف میزنیم؟ آیا ممکنه چند نوع امید وجود داشته باشه؟
با توجه به مطالب بالا، به نظر میاد یه نوعی از امید میتونه باشه که ما رو به مقاومت وا داره؛ به سرسخت بودن و تحمل کردن. ولی یه نوع از امید هم میتونه باشه که شبیه خیال پردازیه، شبیه چشم بستن به واقعیتها و بیعمل نشستن و عافیت طلبیدن. در واقع انگار، یه امیدی هست که ساکت میشینه و تنها منتظر افتادن اتفاقات خوبه و ازون طرف یه امید دیگه هم هست که دست به عمل میزنه تا شرایط رو به نفع خودش تغییر بده.
#note
@SingularThinker
Post #958
490