یه جایی سیبی حرف خیلی قشنگی زد؛ گفت پدر و مادرش با وجود تمام ظلمهایی که در حقش کردن، بهش محبت هم کردن. برای همین وقتی تبعیضهاشون رو میدید، خاطرهی محبتهایی که ازشون گرفته بود، اجازه نمیداد ازشون متنفر بشه و وقتی محبتشون رو میدید، یادِ تمام اذیتهایی که ازشون دیده بود، مانع لذت بردنش از اون محبت میشد!
شیائوتونگ توی یه مصاحبه دربارهی رابطه سیبی با خانوادهاش یه تعبیر خیلی جالب داشت. گفت خانوادهی سیبی مثل یه پالتوی خیسه؛ با اینکه خیس و سنگینه اما یه زمانی گرمش کرده؛ برای همین نمیتونه بهسادگی دورش بندازه و ازش دل بکنه؛ چون هنوزم به گرمایی که ازش گرفته، وابستهست.
فکر میکنم این حس دردناکترین بخش رابطهی سیبی با خانوادهشه؛ اینکه آدم نه میتونه بگه "همهچیزشون بد بوده" و نه میتونه زخمهایی که ازشون خورده رو نادیده بگیره، خودِ جهنمه. بعضی وقتها آدم از نزدیکانش همزمان هم گرما میگیره و هم زخم میخوره و شاید همین، دل کندن رو از هر رابطهای سختتر میکنه.