پاییز که میشه ما بیاختیار میریم اتاق جمشید. پاییز یهو میآد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده میکند. مام مث عوامالناس ، مث سیاوش قمیشی و کریس دیبرگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف میآد. به جمشید میگیم :«سر مرگی مهمون نمیخوای دلمون گرفته...؟ » میگه : «بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رو. نگا نارنجیا رو. به زبان حال با انسان سخن میگه🌱ᥫ᭡
گاهی هولت میدن تا زمین بخوری دردت بیاد،خاکی بشی بار اضافه ای که کول کردی دنبالت بریزه تا بیخودیاشو دیگه برنداری. تا ببینی کی پوزخند زد و رد شد، کی وایستاد و نگات کرد، کی نشست و دستتو گرفت بلند شی و یواشی برای دردت گریه کرد، گاهی هولت میدن که خیلی چیزا رو بفهمی این فرصتا طلایین،از دستشون نده🌱ᥫ᭡
زنجیر اتصالت به بعضی آدمها را که قطع میکنی، هرچقدر هم که تاوان دادهباشی باز هم خوشحالی... میارزد گاهی بهای بیشتری بپردازی تا آرامشت را پس بگیری. میارزد جنگ بیهودهی کسانی که نمیخواهی در جهانت باشند را با یک آتشبس تمام کنی و شرشان را بخوابانی. میارزد که آرام باشی و رها... میارزد که بگذاری آدمها برای کمبودهایشان بجنگند و در جنگی که همسطح تو نیست و برای آن دلیلی نمیبینی، حتی شرکت نکنی! میارزد که اگر تمام زورشان را زدند تا تو را آزار بدهند، بدون واکنش فقط نگاه کنی و نگاه کنی و ببینی تا کجا پیش میروند و وقاحت را تا کجا میرسانند و تا کجا مرزهای شرافت را جابجا میکنند و آنوقت بلند شوی و با یک اشاره، همه چیز را تمام کنی، فقط برای آرامش خودت و برای اینکه داستان مشترکی با یکسری آدمها نداشتهباشی🌱ᥫ᭡