صبح از خواب بیدار میشوی
و صورت نشسته زره جنگ میپوشی و
آغاز به جنگیدن میکنی
با لشکرِ غمها ، لشکرِ دلتنگیها
لشکرِ نگرانیهای آینده ، لشکرِ خاطرات
لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ،
لشکرِ مادیات
یک روزهایی آدم به خودش میآید و
میبیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش
را فراموش کرده است
وسطِ این همه جنگ ،
یک روزبه آینه نگاه میکنیم و بعد خودمان
را میبینیم که با بُغض میگوید که
"بیمعرفت ، مگر برای من نمیجنگی؟
پس چرا من را نمیبینی؟!
چرا من را فراموش میکنی؟!
چرا وسطِ جنگ من را گُم میکنی؟!
چرا اصلاً به من شمشیر میزنی؟ "
یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم
دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش،
بی هیچ جنگ و هیاهو🌱ᥫ᭡
Post #11740
11.1K


- ❤ 16