دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي مي آمد من در اين آبادي
پي چيزي مي گشتم پي خوابي شايد پي نوري، ريگي، لبخندي
پشت تبريزي ها غفلت پاكي بود
كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم
باد مي آمد
گوش دادم چه كسي با من حرف مي زند؟ سوسماري لغزيد راه افتادم يونجه زاري سر راه بعد جاليز خيار
بوته هاي گل رنگ و فراموشي خاك
-سهراب سپهری
Post #851
75








- ❤ 1