به نام تو امروز آواز دادم سحر را به نام تو خواندم درخت و پل و باد و نیلوفر صبحدم را
تو را باغ نامیدم و صبح در کوچه بالید تو را در نفس های خود آشیان دادم ای آذرخش مقدس میان دل خویش و دریا برای تو جایی دگر بایدم ساخت در ایجاز باران و جایی که نشنفته باشد صدای قدمها و هیهای غم را...
به تو انديشيدن زيباست و اميد بخش همچون گوش سپردن به خوشترين ترانه ها بازيباترين صداهاي روي زمين ولي ديگر اميد برايم کفايت نمي کند زين پس نمي خواهم گوش به ترانه بسپارم مي خواهم خود ترانه بخوانم
تنها یک بار، میتوانستم تورا به آغوش کشم... و نمیدانستم که قرار است تو، چون طوفانی ناگهانی بروی و راه برگشتت را گم کنی و حال تو ای آرزوی محالم ، هرچه بودی من تورا ”چون شاخهای شکسته پس از طوفان “ دوست میداشتم
تو ماه را نشانه میگیری من خیره به دستهایت تمام شب را بغض میکنم تو رویِ ماه را میبوسی ستاره را وعدهی دیدار میدهی من اما به یاد تو تمام آسمان را دربغل میگیرم ...