سرشاراز بوی تنش بودم، طعم دهن و جای دستهاش دروجودم مثل نبض میزد میکوبید. چیزی جادویی آن جادوی ابدی که تمام زشتیها، بدیها و کژیهای دنیا را از یادم میبرد. خالص میشدم شیشه میشدم و تن خود را در تن او میدیدم و او را از خودم عبور میدادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت.
چه شیرین می شود صبحی که از باغ دو چشمانت نگاه پر عسل چینم شرر بارد به دشت خشک ولم یزرع و من با خرمنی از لاله وسنبل بهاران را هزاران بار به دنیای شقایق ها نوید و مژده خواهم داد
آسمان چشمانت که مهتابی می شود شب آرام آرام، از راه می رسد آرامش می بارد از نگاهت به وقت مهتاب ستاره ها، گل لبخند را روی لبانت نقش می زنند، نقره فام و من آرامش را مي نوشم از زمزمه مهتابی چشمانت ...
من گونه ام را به گونه ی شب نهادم و صدایِ گرم و زنگ دار تو را شنیدم زیرا که انگشتانم به دورِ انگشتان مه معلق در فضا پیچیده شد و من رایحه ی پر راز حضور بی نظم تو را به نزد خود کشاندم ....