بزرگترین دستاورد سریال: «زمان»
مهمترین ایدهی فرمی The Pitt این است که زمان را به دشمن تبدیل میکند.
در یک درام پزشکی معمولی، میتوانی از یک عمل جراحی به گفتوگوی شخصی پزشک بروی، چند ساعت جلو بپری و دوباره برگردی.
اما اینجا زمان تقریباً خطی و پیوسته حرکت میکند.
وقتی یک پزشک میگوید:
«من از صبح حتی فرصت نکردم بنشینم.»
ما واقعاً ساعتهاست که او را ندیدهایم که بنشیند.
این باعث میشود خستگی شخصیتها فقط چیزی نباشد که دربارهاش دیالوگ میشنویم؛ چیزی است که بهعنوان بیننده تجربه میکنیم.
منتقدان نیز همین ساختار real-time را یکی از مهمترین ویژگیهای سریال دانستهاند؛ هر قسمت تقریباً یک ساعت از یک شیفت پانزدهساعته را پوشش میدهد.
اورژانس بهعنوان ماشین تولید بحران
نبوغ دیگر سریال این است که لازم نیست برای هر قسمت یک «شرور» بسازد.
خود سیستم بحران است.
بیمار میآید.
آمبولانس بعدی میرسد.
یکی بدتر میشود.
یک تخت آزاد نیست.
یک پزشک باید همزمان سه تصمیم بگیرد.
یک پرستار عصبانی است.
خانواده بیمار جواب میخواهد.
و درست در همین لحظه یک مورد بحرانی جدید وارد میشود.
این ساختار بسیار مهم است، چون The Pitt نشان میدهد مشکل اورژانس الزاماً این نیست که پزشکان آدمهای بدی هستند یا نمیدانند چه کار کنند.
گاهی سیستم آنقدر تحت فشار است که حتی آدمهای خوب هم مجبور میشوند انتخابهای بد بین چند گزینهی بد انجام دهند.
واقعگرایی پزشکی؛ بسیار خوب، اما نه مستند
اینجا باید کمی از تعریفهای اغراقآمیز فاصله گرفت.
پزشکان و متخصصان اورژانس واقعاً از دقت پزشکی سریال تعریف کردهاند. برای مثال، متخصصان Stanford گفتهاند که نمایش تغییر سریع و مداوم توجه میان بیماران با واقعیت کار اورژانس همخوانی زیادی دارد.
اما همین متخصصان محدودیتهایی را هم مطرح کردهاند.
یکی از مهمترین آنها این است که سریال برای درام، تعداد زیادی از موارد بسیار جذاب و بحرانی را در یک شیفت فشرده میکند؛ در حالی که زندگی واقعی اورژانس شامل تعداد بسیار زیادی بیمار با مشکلات کمهیجانتر اما مهم است.
همچنین در دنیای واقعی پزشکان بخش قابل توجهی از زمانشان را صرف پرونده و Electronic Health Record میکنند؛ چیزی که سریال عمداً بسیار کمتر نشان میدهد.
The Pitt واقعگرایانه است، اما Reality TV نیست.
این تفاوت مهمی است.
چرا سریال از Grey's Anatomy متفاوت است؟
تفاوت اصلی در منبع درام است.
در بسیاری از درامهای پزشکی، پزشکی پسزمینهای برای روابط عاشقانه، خیانت، جاهطلبی و زندگی شخصی است.
در The Pitt برعکس است.
زندگی شخصی شخصیتها باید برای چند دقیقه صبر کند چون بیمار دارد میمیرد.
و همین مسئله باعث میشود حتی گفتوگوهای شخصی هم تحت تأثیر محیط قرار بگیرند.
شخصیت رابی
Robby یکی از جالبترین بخشهای سریال است چون «قهرمان کامل» نیست.
او تجربه دارد، مهارت دارد و برای بیماران اهمیت قائل است؛ اما اینها به معنی شکستناپذیر بودنش نیست.
اگر کسی سالها در محیطی پر از مرگ، درد و تصمیمهای غیرممکن کار کند، حتی قویترین آدم هم هزینهای میپردازد.
این موضوع در فصل دوم بیشتر برجسته میشود و سریال بهجای اینکه صرفاً او را بهعنوان «پزشک نابغه» نشان دهد، آسیبپذیری و فرسودگی او را وارد مرکز داستان میکند.
گاهی «پیام» بیش از حد دیده میشود
این بخش را باید در نقد جدی سریال گفت.
The Pitt درباره مشکلات سیستم درمانی حرفهای زیادی برای گفتن دارد و بعضی از آنها بسیار خوب در دل داستان قرار گرفتهاند.
بیمار → مسئله اجتماعی → دیالوگ توضیحی → نتیجه اخلاقی
و این فرمول اگر زیاد تکرار شود، مصنوعی میشود.
برخی نقدهای فصل دوم نیز دقیقاً به همین مسئله اشاره کردهاند؛ یعنی بعضی داستانهای اجتماعی گاهی بیشتر شبیه «پیامرسانی مستقیم» میشوند تا رفتار طبیعی شخصیتها.
در مقابل، زمانی که سریال فقط نشان میدهد چه اتفاقی برای بیمار و کارکنان میافتد و نتیجهگیری را به بیننده میسپارد، بسیار قدرتمندتر است.
چیزی که سریال درباره پزشکی میگوید
به نظرم The Pitt در نهایت درباره پزشکی نیست.
درباره تصمیمگیری انسانی در شرایط غیرانسانی است.
پزشک باید تصمیم بگیرد:
چه کسی را اول ببینم؟
چقدر برای این بیمار وقت دارم؟
آیا باید خانواده را امیدوار کنم؟
آیا ادامه درمان واقعاً به نفع بیمار است؟
وقتی منابع محدودند، عدالت یعنی چه؟
اگر اشتباه کنم چه؟
و مهمتر از همه:
چطور میتوانم هر روز با درد انسانهای دیگر روبهرو شوم بدون اینکه خودم تبدیل به یک ماشین شوم؟
به همین دلیل نقلقول Peabody واقعاً با سریال جور درمیآید.
Post #406
69