Post #4155
100
دلم میخواد یه جایی دور از همهچیز زندگی کنم؛ جایی که صبحها با صدای پرنده بیدار شم، نه صدای زنگ گوشی. یه خونهی کوچیک وسط یه عالمه درخت، با پنجرهای که رو به کوه باز میشه و حیاطی که عصرها بوی خاک خیس بده. نه کسی عجله داشته باشه، نه من مجبور باشم مدام به ساعت نگاه کنم. شبها چراغها رو خاموش کنم و بشینم جلوی در، به آسمون نگاه کنم. یه زندگی ساده، با چند تا آدم که دوستشون دارم؛ با چای عصرونه، بارونهای بیخبر، حرفهای طولانی و سکوتهایی که لازم نباشه براشون توضیحی بدی.
- ❤ 4