چند سال قبل از آن هم در سفر به جشنواره برلین، نتوانستم تیمِ «درباره الی» را همراهی کنم. در فیلمِ «جدایی نادر از سیمین» هم نتوانستم آنها را همراهی کنم. در فروشنده هم اگر میگفتم درگیرِ کارم درست نبود. دیدم این فیلم تنها دو بازیگر اصلی دارد که خب اگر در این مراسم یکیشون نباشه شاید صورت خوشی نداشته باشه.
اینطوری خودم را راضی کردم که بروم، واقعا هیچ پیشبینیای نداشتم. احساس میکردم باید کار و زندگیم را ول کنم و در یک جشنوارهای حضور داشته باشم. بعدش هم در روز اختتامیه بنشینم همه برندگان را تشویق کنم و برگردم تهران. ولی این سفر خاطرهی خوبی برایم ساخت. یادش بخیر، با سرکار خانم علیدوستی عزیز که انشاالله هر کجا هست حالش خوب باشد، روزهای خوبی بود. روز اختتامیه من اصلا آگاهی نداشتم و نمیدانستم قرار است جایزه بگیرم. دیگران را نمیدانم خبر داشتند یا نه، من اما بیخبر بودم. لحظه آخر که اسمم اعلام شد، هنوز متوجه نشده بودم چه خبر شده. احساس میکنم یک چیزهایی بهریشههای ما ربط دارد. یک سری اعتقادات، از پرِ قنداق با ما بوده که مثلِ تاروپودهای ماست. من شبِ قبل از اختتامیه، یک نیتی داشتم، چیزی از دلم گذشت و یک گلهای به عالم بالا کردم که بخاطرِ چه حکمتی هیچ وقت اتفاق خاصی برایمان نمیافتد. همیشه باید فقط تشویقکننده باشیم و مُهر جهان سومی بخوریم؟ فردای آنروز این اتفاق برایم افتاد روزی که به هرحال روز بزرگ و مبارکی هم بود.