من و تو...
من، غرق در هیاهوی روزها، فراموش کرده بودم قلبی در سینه دارم.
میدویدم، میگذشتم، شب و روز در هم گم میشدند، و فردا برایم تنها واژهای گنگ بود.
و آنگاه که آمدی…
دنیایم از سیاهی رها شد.
به رنگ خندهات روشن شد، به گرمای نگاهت معنا گرفت.
تو به من آموختی که قلب، تنها تپش نیست؛ قلب، مأوای عشق است.
تو شدی آغاز من؛
طلوعی دوباره در غروب زندگیام.
نفسی که جانم را تازه کرد، دلیلِ بودنم در این جهان.
پس بمان…
بمان که بیتو، دلتنگی چون سیلابی ویرانگر، مرا با خود میبرد.
بمان که فاصله، خنــجــری است بر جانم.
تو آمدی…
ای ماندنیترین اتفاق زندگیام، بمان
تا روزی که این سینه برای هر نگاهت، هزار بار دلتنگ شود...
Post #8593
11
- 👍 1
- 🔥 1
- 🤔 1