🌀 پرده سوم:«حماسهای که با خون نوشته شد»
🔹شاید تاریخ بعدها درباره تعداد حملات، قدرت سلاحها و نتیجه جنگ بنویسد، بنویسد که میناب چیزی جز خطای محاسباتی نبود، لامرد صرفا یک تست موشکی و دنا تصمیمی اشتباه توسط فردی اشتباه بود؛ اما مردم چیزهای دیگری را به یاد خواهند آورد؛ مادری که دیگر لالایی نمیخواند، کودکی که فرصت بزرگ شدن پیدا نکرد و همسری که هنوز منتظر باز شدن در است...
🔹از میناب بگو؛
از مدرسهای که باید صدای زنگ کلاس و خنده بچهها در آن میپیچید، نه صدای انفجار، نه بوی خون. از ماکان و کودکانی که تنها گناهشان این بود که کودک بودند. ماکانی که برای مادرش جز لنگهای از کفش فرزندش چیزی باقی نمانده... از معلمهایی که قرار بود درس زندگی و امید بدهند اما در نهایت نامشان میان نامهای قربانیان جنگ آمد. تاریخ باید تامل کند که گناه آن ها چه بود...
🔹از دنا بگو؛
از مردانی که تا آخرین لحظه روی عرشه ماندند؛ نه برای مدال و نه برای شهرت ، فقط برای اینکه به کشورشان وفادار بمانند. از همسرانی بگو که هنوز با صدای زنگ در، ناخودآگاه امید در دلشان جوانه میزند...
🔹از لامرد بگو؛
از شهری که هنوز غم آن روزها را با خودش دارد. از پدر و مادری که با هزار امید فرزندشان را از میان دود و آتش بیرون آوردند، اما چند ساعت بعد فهمیدند مرگ آرام و بیصدا همراه او به خانه آمده است...
متن کامل پرده سوم را در اینستنت ویو بخوانید.
اسناد به کار رفته در متن
🌀 @Shabname_2359