نمیدونم از کجا باید شروع کنم.
شاید از تمام چیزایی که نگفتم.
از تمام دفعاتی که گفتم «خوبم» در حالی که نبودم.
از شبهایی که وانمود کردم چیزی مهم نیست، فقط چون خستهتر از اون بودم که توضیحش بدم.
اگه مدتی از من خبری نبود، فکر نکنین ناگهان آدم دیگه ای شدم.
من فقط خستم.
از توضیح دادن خودم، از جنگیدن برای اینکه همون کسی دیده شم که هستم، از اینکه بعضی آدما رو بیشتر از خودم خواستم و آخرش سهمم از اونا فقط یک «رفیق» بودن شد.
شاید تو هیچوقت نفهمیدی چقدر چیزا رو به خاطرت قورت دادم.
چقدر حرف نزدم که نرم، چقدر موندم که شاید یروز بفهمی.
اما دیگر نمیخوام کسی رو مجبور کنم که منو انتخاب کنه.
اگر روزی یادت افتاد، لازم نیس خودتو سرزنش کنی.
فقط یادت باشه ینفر بود که واقعاً دوستت داشت؛ با تمام لجبازیا، سکوتا، ترسا و غرورش.
و به خودم...
ببخش که این همه مدت فکر کردی باید تنهایی از پس همه چی بربیای.
ببخش که هر بار شکستی، دوباره خودتو جمع کردی و حتی فرصت نکردی ببینی چقدر خستهای.
من فعلاً میرم...نه برای همیشه.
میرم انقدر دور که بتونم دوباره صدای خودمو بشنوم.
اگر برگشتم، امیدوارم دیگه مجبور نباشم برای بودنم از کسی اجازه بگیرم.
شایار
Post #18907
436
- ❤🔥 8
- ❤ 2
- 🌚 1
- 🤝 1