Post #1489
41
پنجره رو باز کردم که یهو بارون شدیدی خورد تو صورتم آنقدر خوشحال بودم که یادم نبود همین چند ماه پیش رفتی و من حق لبخند رو از خودم دریغ کرده بودم انگار بارون یه نشونه بود که بهم بگی لبخند بزن زندگی کن و قوی باش که یهو حس کردم تو گوشم صدات زمزمه وار تکرار شد که سرمو برگردونم و دیدم پشت سرم ایستادی . گفت بارون رو ببین برو لذت ببر دریغ نکن خودتو لبخندی زدم و وقتی میخواستم بهت بگم بیا دیگه که تو رفتی و من همزمان با بارون اشکهامو قورت میدادم.
- 🍓 2