مرزهای سرزمینم از نخستین تابش رنگ باختهای که چراغهای خیابان به داخل کتابخانه میفرستند آغاز می شود، و بر این نوار ساختهشده از نورهای پریدهرنگ که به خیابانهای طولانی و خالی محدودند گسترده میشود، پیش میرود. و با پرتویی به هم میپیچد که در دریاها و صحراها فرو رفته. و خاموش میشود تا بار دیگر خسته و رنگ باخته در شهرهای ویران دیگری سربرآرد. و من مالک این جهانم که آن را به جایی جدید و جذاب تبدیل می کنم. بعد از این که مردم در خیابانهایش به خانه های قوطی کبریتی خود برگردند، بعد از اینکه چرخها و اتوبوسها متوقف شدند و دستهای افسر راهنمایی و رانندگی در جیبهایش آرام گیرند، آن موقع است که جهان گوشت و خون خاموش می شود. جهان ناامیدی، جهان صورتهای استخوانی و بیمار که حتی ممکن است پارلمانی را به خدمت گیرند تا داروهایشان را آماده کند.
-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
Post #299
154
- ❤ 3