در آن لحظه حالم از آن نوع خویشتنداری به هم میخورد، از متانتی که آدمها در چنین لحظاتی به خرج میدهند تا مطابق انتظار دیگران رفتار کرده باشند، درحالی که من ترجیح میدادم خودم باشم: از همهچیز و همهکس و بیش از همه از بلینت خسته بودم. راه افتادیم، و میدانستم که دیگر هیچوقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود.
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
Post #226
147
- ❤ 2