شاعر شدنم دست خودم نیست بهوالله
بیجهت و بیخود ز لبم شعر میبارد
اندر قمار عشق مشین از من نصيحت
هر کس که نشست بیدون تردید میبازد
از عشق که میگویم سخن تلخ و شیرینی
چونچای که در فصل زمستان میپارد
عشق بذریست که در خاک دل و جان
بیآنکه دهی ذرهی آب سر میکشاند
آنقدر زیاد است غم و درد دل عاشق
چون یوغ که بر گردن گاو میفشارد
افسوس کز این عالم اسلام که فلسطین
چون بره که در پنجهی گرگان میسپارد
#جوادسرپلی
Post #439
72
- 👍 1