چهل روز گذشت و میگویند از تو چیزی جز استخوان نمانده اما ایرانِ من، کدام استخوان توانست فریاد را خاک کند؟ کدام گور دهانِ تپش ها را بست؟ ارغوان شاخه همخونِ جدا مانده ام، تو گواهی که خون در رگ های زمین هنوز گرما دارد، که هر قلبی که میتپد در فاصله میان مرگ و زندگی درفش گلگون برمی افرازد. آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ اگر گرفته است از اشکِ ماست و اگر آفتابی ست از شرمِ ما؛ ما که هزار گل را زیر برفِ خاک سرد خواباندیم و هزار آرزو را در گودال های بی نام ریختیم و پنداشتیم خاموشی ست، اما نفسمان برمیگردد، چون دیوار نزدیک است، چون سیاهی سنگین است، چون هوا در این دخمه زندانی ست. ارغوانم آنجاست، تنها و میگرید، نه برای استخوان های بی نام بلکه برای روحی که در رگ های وطن چرخید و خودش را از پنجره های بسته بالا کشید؛ زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است و ما به جای بهار، عزای دل میپوشیم، گویی بهار هر بار با پیراهن سیاه از راه میرسد و داغ بر داغ می افزاید. اما اینجا، در این گوشه خاموش خاک شده، کورسویی هست که قصه پرداز شب ظلمانی ست، همان کورسویی که به ما میگوید سوگواری تنها نبود، آسمان هم گریست، ابرها بر شانه های خاک خم شدند و خورشید لحظه ای چشم فرو بست. ایرانِ من، تو از مرگ سبک تری و از زندان وسیع تر، زیرا هر جا که نامت بر لبی می لرزد، همان جا پنجره ای به سپیده گشوده میشود؛ و اگر چهل روز را چله نشینی درد بدانیم، پس چهلم نه پایان که آغاز رستاخیز خاطره هاست. ارغوان بیرق گلگون بهار، برافراشته باش و شعر خونبار ما را بر لب داشته باش، که ما به جای کینه، ریشه میدوانیم و به جای خاموشی، فریاد میشویم؛ چون دره غم هرچند عمیق است، صدای قدم های خورشید را پنهان نمیکند، و هر قلب که برای این خاک میتپد، گواهی ست که تو نه استخوان، که نبض همیشگی زمین هستی،قسم به زیبایی آنها که شجاع تر بودند،نبض ایران زمین را برمیگردانیم.