🍃❤️دکلمـــــــه...
امروز کلی حالم گرفته بود
شیشه ماشین پایین
ی سیگارم گوشه لبم بود
دقیقا یادم نیست به چی فکر میکردم
خیلی آروم تو کوچه حرکت میکردم
که یهو ی آقایی از در ی خونه ی دار قالی رو انداخته بود رو شونهشو به سمت وانتش که ی ترازو عقبش بود حرکت میکرد
ماشین ضایعاتی بود
یهو چشمم به در همون خونه افتاد
ی خانم مسن که زل زده بود به دار قالیش
راس میگن چشم تنها چیزیه که دروغ نمیگه
شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشید
اما تو همون لحظهی کوتاه
ی دنیا حرف از چشماش خوندم
ی حسرتی پشت نگاهش
پشت فروختن اون دار قالی بود
که همهدردام یادم و رفت و اون حسو با تمام وجودم درک کردم
یهو ی عالمه سوال از ذهنم گذشت
اون دار قالی رو
کی براش خریده؟
اولین بار که دیدتش؟
چه حسی داره؟
بار اولی که پشت دار قالیش نشسته و شروع کرده با ذوق گرههاشو دونهدونه از رو نقشه زده ،کی بوده؟
چندتا قالی رو برش داده
ی غم خاصی پشت نگاهش بود
که انگار یا مجبور بوده بفروشتش
یا......
هر چی بود گذشت
اما نگاه اون خانم پشت دار قالیش موند
من که رفتم
اما خدا میدونه تا کجا با چشماش ماشینخ ضایعاتیه اون بنده خدارو بدرقه کرده
میخام بگم دل کندن از ی تیکه آهن خیلی سخت بود براش
چون تمام روزایی که تو زندگیش کنارش بوده رو به یادش آورد
شاید سالها ی گوشه از خونه رو گرفته بوده
شاید مدتها بوده که حتی هیچ گرهای روروش نزده باشه
اما حالا که رفته کلی خاطره رو با خودش برده
اون که ی وسیله بود
وای به حالمون که آدمایی که هستن و قدرشونو نمیدونیم
و ی روزی با حسرت به جای خالیشون نگاه میکنیم.
🍃❤️
Post #359443
6
- ❤ 7
- 😍 3
- 💘 3
- 😘 2
- 🔥 1
- ❤🔥 1
- 💋 1
- 👀 1