TGViewer
‌ ‌‌‌ ‌ ㅤ amōrın. ‌ ‌‌‌ ‌ ㅤ amōrın. @saxorin · 395 subscribers
Post #8576 14

Forwarded from ایســتگاه آخـر؛ لنـدن

🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و‌ بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...

🌟 شروع ســفر؛

صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره می‌گرفتند. شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود.

یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش.

باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟

نه.

شاید…

چطور باید از سایه‌های وحشت برایش می‌گفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟

می‌ترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابه‌لای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستون‌های محکمی را که با دست‌های خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند.

لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جدایی‌های عاشقانه ساخته شده بود.

اما کدام عشق…؟

اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟

نه… عشق برای این رابطه واژه‌ای کمی حقیر به نظر می‌رسید.

اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟

به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیک‌های سرد خانه رقم خورد.

هنوز هم تلاش می‌کرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است.
چه جوک مزخرفی!
مغزش می‌گفت: اتفاق عادی.

نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیت‌هایی که تاریخشان گذشته بود.
یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق.
آه…
از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود.

بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه…
بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود.

صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاق‌به‌طاق در، سکوت خانه را شکست.

— لعنت بهت، لی مینهو! نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟

— درباره چی، کریس‌شی؟

— چرا روی زمین نشستی؟

— افتادم… چون نمی‌تونم سرپا…

مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد.

— بریم پیش سِن؟

— بریم…


همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد.
  
در تمام این سال‌های متوالی، یک ریسه‌ی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچ‌چیز قابل بریدن نبود.

اما مینهو تا کجا سکوت می‌کرد؟

تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جمله‌ی «دوستت دارم» می‌ماند؟
More from @saxorin
  1. Oct 3, 2026Post #8631
  2. Oct 3, 2026𝖼𝖺𝗋𝖺𝗍.𝖾𝗑𝖾 ៸៸ 𝗇𝗈. 𝟤𝟨𝟦 ៸៸ #Dino ’𝗌 𝗅𝖺𝖻 𝗉𝖾𝗋𝖿𝗈𝗋𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾 𝗉𝗈𝗍𝗂𝗈𝗇…
  3. Oct 3, 2026Post #8629
  4. Oct 3, 2026    �…
  5. Oct 3, 2026Post #8627
  6. Oct 3, 2026💕︴ 🔤 𝖻𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖿𝗂𝗅𝗅𝖾𝖽 𝖽𝗈𝗎𝗀𝗁𝗇𝗎𝗍
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →