همزمان با آغاز سال تحصیلی، خاطرهی شیرین استاد اسلامی ندوشن از مدرسه رفتنشان را بخوانیم:
«مدرسۀ مبارکۀ کبوده
مدرسۀ ابتدایی کبوده[ندوشن] تابلویی داشت که بر آن نوشته شده بود: «مدرسۀ مبارکۀ کبوده». چند سالی بود که باز شده بود، در یک خانۀ کلنگی که در و پنجرۀ درستی هم نداشت.
چون دیگر هفتساله شده بودم، پس از بازگشت از عتبات مرا به آن سپردند. معلم مدرسه که خود او مدیر نیز بود—و همان یک نفر بود با یک فراش—مردی بود بهنام «ملا هادی». در واقع دوران بازنشستگی خود را صرف این شغل میکرد. در گذشته جلودار یک قطار شتر معتبر بوده که به حمل کالا و بار تجارتی میپرداخته بود. «جلودار» به کسی گفته میشد که رئیس کاروان و رئیس ساربانها بود و او معمولاً خربندریای داشت که سوار بر آن، در هر منزل دو سه ساعت جلوتر از قافله به منزل بعدی میرسید و ترتیب جا و مکان ساربانها و علوفۀ شترها را میداد. چنین کسی البته میبایست سواد خواندن و نوشتن و سیاق داشته باشد، مردی کارآمد و مراحلشناس باشد و بداند که چگونه با کاروانسرادارها و شهریها و سوداگرها صحبت کند؛ گذشته از این، بدنی مقاوم و سالم داشته باشد.
مدیر ما واجد همۀ این شرایط بود. مردی بود با ریش و موی جوگندمی که بعدها به سفیدی ابریشمین گرائید؛ نزدیک شصت، کوتاهقد و چارشانه، با استخوانبندی محکم، دارای جذبه و استحکام اراده. خط بسیار خوب و خوانائی داشت و سیاق را عالی میدانست. سالهای سال زندگی در بیابان و معیشت کاروانی او را سرزنده و چالاک نگاه داشته بود. چون قدش کوتاه بود سینه به جلو میداد و مطنطن راه میرفت، و محکم حرف میزد. هنگام شلاقزدن خیز کوچکی به عقب برمیداشت، حالت رقص مختصری به دو پای خود میداد، و تازیانه را فرود میآورد. دستهای کوچک و تپلمآبش بهطرز عجیبی ظرافت قلمگیری و استحکام بزنبهادری را در خود جمع کرده بود. اما من چند سالی که با او بودم هرگز طعم شلاق او را نچشیدم، و ناچار همان نظارهگر باقی ماندم، زیرا هم از خانوادهام ملاحظه داشت و هم خود من تخسیِ خاصی از خود نشان نمیدادم که مستلزم مجازات اینچنانی باشد.
ملا هادی چون خطوربط خوبی داشت، گذشته از مدیری و معلمی، سندنویسِ ده نیز بود. همۀ قبالهها، عقدنامهها و اسناد مهم به خط و انشای او بود. به اصطلاحات آشنا بود و القاب و عبارات را بهجای خود بهکار میبرد. هر مورد که پای تنظیم سندی در کار بود، او را خبر میکردند و او (حتی اگر فوریت داشت وسط درس) خود را میرساند. قلمدانش را همیشه همراه داشت. مینشست و کاغذ را روی زانو میگرفت و بیهیچ خطزدنی، منظم مینوشت؛ با انحناها و ظرافتهائی که یک خط خوب شکسته میبایست داشته باشد.
مدرسه برایم سرگرمی تازهای بود و آن را دوست میداشتم...»
ادامه دارد...
📚کتاب روزها، جلد اول و دوم، نشر سرو سخنگو
کانال دکتر اسلامی ندوشن
@dr_eslaminodoushan
Post #251
82
Forwarded from محمد علی اسلامی نُدوشن
- ❤ 1