از روزایی که با خستگی صُبح کردم؟
از شَبایی که دلتنگ بودم وَ چیزی نَگُفتم؟
یا از روزایی که فقط به امیدِ اینکه یک روز تَموم میشه! ادامه دادم...
چَند سال از عُمرَم اینجا گُذَشت؛
چَند سالی که فقط کار نَبود؛
یک تیکه از زندگیم بود،
یک تیکه از سنام بود،
یه تیکه از خودَم؛
اینجا خَندیدَم، گریه کردم، خَسته شُدَم، کم آوُردَم، دوباره بُلَند شُدَم وَ ادامه دادم.
رفیقایی پیدا کردم که شایَد هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بَرام عزیز بشن!
کنارِ هَم سختی کشیدیم وَ همین سَختیها بود که رِفاقَتمون رو واقعی کرد؛
دوست داشتَم دَریا بمانَم!
بَرایِ این مردم؛
بَرایِ اون شَبهایی که نَمَک میریختیم تو چشممون که مَبادا خوابمون بِبَره تا جَنگندهای،پهپادی،ریز پرندهای،موشکی و... از این خاک رَد نَشه بیاد رو سر این مردمی که اعتماد کردَن به ما وَ راحت خوابیدَن؛
دلم برای صداها، شوخیها، خندهها، شببیداریها وَ حَتّی خَستگیها تَنگ میشه!
آدَم وَقتی وَسَطِ ماجراست، قَدرِ لَحظهها رو نَمیفَهمه؛
امّا وقتی وقتِ رفتن میرسه، میبینه چقدر خاطره توی همین روزای ساده جا مونده...؛
لحظه رَفتَنَم در دریای نیلگونِ خلیجِ فارس به دوستان میگُفنَم: شاید دیگه هیچوقت هَمهمون دوباره کنار هم جَمع نَشیم!
شاید مسیر هَرکُدومِمون یک طَرَف بره،
امّا مُطمئنم هَرجا باشیم، یه گوشه از ذهنمون همیشه برمیگرده به همین روزها،مَن اینجا شهیدهای زندهی زیادی دیدَم؛💔
به طور موقت از این دریا خداحافظی کردم،و تقدیرم به جای دیگری کشانده شُد،
نه با حَسرت، بلکه با یک عالمه خاطره و یک دل پر از دلتنگی...؛
اگر دوباره نیاز باشد،صدها هزار بار برای جنگیدن به این دریا میروم؛
شهادت اینجا بغلم بود، حَتّی نَوازش کرد مَرا،امّا در آغوش نگرفت..؛
پایانِ مأموریتِ دَریایی؛تشکر از تمام سَرداران وَ افسرانِ برجسته؛بالاخص امیر دریادار سَیّاریِ عَزیز؛وَ سَردار ابوالقاسم والاگوهر گرامی و عَزیزان دلمان سرهنگ گل مقدم و سرگرد هاشمیِ عَزیز.🇮🇷۱۴۰۵/۰۷/۰۷
۸:۳۰ ..
#گ
#یادگاری