نمیدونم بخاطر این شین سوریه که بیشتر از هر دختری دوستش دارم و حالا خیلی چیزارو از یاد برده یاچی .. ولی واقعا کاش میتونستم از روندی که برای سوالم طی کردم بگم و از دیروز و پریروز که با دوتا دست سرد تنیده در هم، بوی خاک کهنه ی کتابخونه، صدای سوت رابین هود و مرغ عسلی گذشت..
اوه خداجونم ولی الان، درست همین حالا و مابین نوشتن این نوشته، ریسه های نور پشت بوم برای درخشش دوباره ی چشم های مات شین سوری کافی بود😝
Post #2396
6
- 💘 1