امشب، بعد از دیدن حرفهای سحر،
به حال عجیبی دچار شدم…
غمی عمیق، از میان واژههایش آرامآرام به دلم نشست؛
غمی که انگار سالها در جایی از وجودم پنهان بود و امشب، نام خودش را پیدا کرد.
وطن…
چه واژهی سنگینیست؛
آنقدر سنگین که گاهی تمامِ دل را در سکوت فرو میبرد.
وطن، فقط خاک نیست؛
بوی خانهایست که هرگز از حافظهی دل پاک نمیشود،
صدای کوچههاییست که حتی اگر دور بمانی، شبها در خواب صدایت میزنند.
امشب،
برای باری دگر فهمیدم
غم ِوطن،
شبیه هیچ غمِ دیگری نیست؛
اندوهیست که آرام میآید،
اما تا عمقِ جان ریشه میدواند.
-بماند به یادگار از پانزدهم مرداد ماه صفر پنج

