در این خصوص باید بگم که؛
آدمهایی مثل اوروچ که توی بچگی، یک شبه بزرگ میشن و مجبور به درک خیلی چیزها میشن، همیشه از خودشون میزنن.
این آدمها زندگی رو اینطوری یاد گرفتن که باید همیشه به اطرافیانشون فکر کنن. باید خودشون و خواستههاشون رو فدای اطرافیانشون کنن. خودشون آسیب ببینن اما اطرافیانشون نه. همه مسئولیتها رو به دوش میکشن. اگه نیاز به نوازش داشته باشی، کنارت میشینن و موهات رو نوازش میکنن. اگه دردی داشته باشی، گوش میدن و بخشی از اون بار رو از روی دوشت برمیدارن تا سبک بشی. همیشه پشتتن تا اگه پات لغزید، سریع بگیرنت و نذارن زمین بخوری. اشکهات رو پاک میکنن، بغلت میکنن، دستت رو میگیرن؛ اما خودشون…
خودشون همیشه تنها و بیکسن.
آدمهایی مثل اوروچ، اگه تو یه نقطه از زندگی به خودشون فکر کنن و قدمی در راه خواستههای خودشون بردارن، احساس گناه خفهشون میکنه. انگار یکی میاد بهشون میگه : «تو چطور تونستی به خودت فکر کنی؟ تو چه آدمی هستی؟» احساس خیانت دارن؛ حس میکنن به اطرافیانشون خیانت کردن. از اون مسیر برمیگردن و دوباره میرسن به همون نقطه اول : تماشای خواستههای عزیزانشون.
و تلختر از همه چیز اینه که اطرافیان این آدمها، هیچوقت این فداکاریها رو نمیبینن. حتی یه روزی، درست وسط همون دردهایی که به دوش کشیدن، برمیگردن توی چشمهاشون نگاه میکنن و میگن : «مگه ما ازت خواستیم به خاطر ما این کارو بکنی؟ مگه ما خواستیم از خودت و زندگیت به خاطر ما بزنی؟»
نرگس صرافیان طوفان در خصوص آدمهایی مثل اوروچ میگه : «انگار متولد شده بود که نردبان باشد برای خوشبختی آدمها. و خودش را که نگاه میکردی ، اندوه انقراض هشت گونهی نخستین انسان را در نگاهش به وضوح میدیدی. انگار متولد شده بود که پناه باشد ، وقتی خودش در دل اندوه و درد ، دست و پا میزد ، و امید ببخشد وقتی خودش ذرهی ناچیزی هم امید نداشت. او همیشه به پایان فکر میکرد و برای دیگران از آغاز میگفت ، انگار این دیگران بودند که مستحق زیستن و لذت بردن بودند و سهم او از جهان ، نجات دادن و نگاه کردن بود.»