تنهایی
بیچارگی
درماندگی
کل زندگی اوروچ توی این سه تا کلمه خلاصه میشه. اوروچ، در حال حاضر بیشتر از هر وقت دیگهای، تنها، بیچاره و درموندهست. دیگه خودش هم نمیدونه واقعاً چی میخواد. از یه چیز مطمئنم، اگه تنهایی داخل اون کشتی بود، اگه عادل، اوروچ رو تنهایی داخل اون کشتی وسط کارادنیز ول میکرد، اوروچ هیچ تلاشی برای نجات جون خودش نمیکرد. تلاشی برای زنده موندن نمیکرد. هیچ انگیزهای برای زندگی نداره. انگار روحش وسط اون دریا مُرد و از اون کشتی یه اوروچ جدید پیاده شد. دیگه حتی خودش هم نمیدونه چی میخواد و دنبال چیه. انگار داره توی خلاء زندگی میکنه. انگار داره سر خودش رو گرم میکنه. نکتهای که هست اینه که اوروچ هیچوقت به خاطر خودش کاری نکرد و هیچوقت خودش رو دوست نداشت. الان اگه هنوزم نفس میکشه، اگه هنوزم دنبال پس گرفتن فورتونا و قدرته، به خاطر خودش نیست. به خاطر ایسو و شیرینه. راستش من تا همین چند روز پیش درک نمیکردم که چرا اوروچ هنوزم به شیرین اهمیت میده، شیرینی که النی رو دزدید و مقصر ماجراهای گرجستان بود. اما الان میفهمم که چرا هنوزم مادربزرگش براش مهمه؛ چون شیرین یادگار پدرشه. اوروچ خیلی به باباش وابسته بود و مرگ پدرش یه زخم خیلی عمیق توی وجودش باقی گذاشت. در واقع به خاطر پدرشه که نمیتونه از شیرین بگذره. حس میکنه به باباش خیانت میکنه، حس میکنه باباش از دستش ناراحت میشه. الانم به خاطر ایسو، داره درجا میزنه تا پول و قدرت جمع کنه؛ چون از اون کاری که فاتح از ایسو خواسته وحشت داره. نمیدونه ایسو درگیر چه کاری شده. از اینکه ایسو آسیب ببینه، وحشت داره.
اوروچ، هیچوقت به خودش و خواستههاش فکر نکرد. هیچوقت خودش رو اولویت قرار نداد. هیچوقت به صدای درون خودش گوش نداد.
اوروچ همیشه دوست داشت دست النی رو بگیره و با هم از همه چیز و همه کس دور بشن و برن. به ایسو گفته بود دوست دارم النی رو بندازم رو کولم و ببرمش؛ ایسو گفت : میخوای بندازیش رو کولت ببریش اما حتی یه نرو بمون نمیتونی بهش بگی. به النی گفته بود : از هر چی راز و دشمنیه خستهام، میخوام محکم بغلت کنم و با هم بریم اون سر دنیا. این تنها خواستهی اوروچ توی این زندگیه که همش داره توی سرش میچرخه اما فقط تونست دو بار اون رو به زبون بیاره. اوروچ با تموم وجودش میخواد به دور از این دشمنیها، یه زندگی آروم با النی داشته باشه. دوست داشته باشه و دوست داشته بشه؛ اما زندگی بهش این اجازه رو نمیده. هر بار بهش ضربههای محکمتری میزنه. هر بار باهاش طوری برخورد میکنه تا اوروچ نتونه لحظهای به خودش و خواستههاش فکر کنه. انگار اوروچ همش محکومه به انتخاب کردن، بین دوتا چیز موندن، نرسیدن، شکست و تنهایی. انگار این چرخه تموم نمیشه. سرنوشت همیشه برای اوروچ بدترین سناریوها رو نوشت.
Post #4573
73
Forwarded from ~Yaz beni~
- ❤ 5