مجمعالبحرین مرز میان دریای هشیاری جسمی و دریای هشیاری حضور است.
موسی نماد هر کدام از ما که با کار کردن روی خود، میخواهیم به سرعت از مرز هشیاری جسمی عبور کرده به دریای حضور برسیم و در این لحظه ابدی به خدا زنده شویم.
پس دوباره راه افتادند تا اینکه پسری را دیدند و خضر آن پسر را کُشت. موسی گفت آیا فرد بیگناه و پاکی را بدون آنکه مرتکب قتلی شده باشد کُشتی؟ البته که کار زشتی مرتکب شدی! خضر گفت: مگر نگفتمت که هرگز همراه من صبر نتوانی آورد!؟ موسی گفت اگر یک بار دیگر چیزی بپرسم دیگر با من همراهی مکن.
پس دوباره راه افتادند تا اینکه به شهری رسیدند و از مردم آن شهر غذا درخواست کردند ولی آنها مردمی خسیس و تنگچشم بودند و به آنها غذا ندادند. موسی و خضر دیواری دیدند که درحال فرو ریزش بود، خضر آن دیوار را تعمیر کرد. موسی که از تنگنظری و بیحرمتی اهل آن شهر دلگیر شده بود و دید که خضر بدون دستمزد آن دیوار در حال سقوط را تعمیر کرد، با لحنی اعتراض آمیز گفت: اگر میخواستی [این کار را بکنی، حداقل] در مقابل انجام این کار، دستمزد میگرفتی! خضر گفت اینک هنگام جدایی من و تو فرا رسیده است، هماکنون تو را از آنچه که بر آن صبر نیاوردی آگاه میکنم.
🔹آن کشتی متعلق به خانوادۀ فقیری بود که در دریا برای بهدست آوردن لقمه نانی کار میکردند، خواستم آن کشتی را عیبناک کنم چون خبر داشتم پادشاهی ستمکار، کشتیهای سالم را بهنفع خود غصب میکند، آن را سوراخ کردم تا شاه رغبتی به تصاحب آن نکند.
🔹و اما آن پسر، نااهل بود و مردم را میآزُرد، پدر و مادر او به حکم عاطفۀ فرزند دوستی از کارهای ناروای او دفاع میکردند لذا آنها نیز خودبهخود به گناه فرزندشان آلوده میشدند. خواستم پروردگارشان فرزندی پاکتر و مهربانتر به آنان عوض دهد.
🔹 و اما آن دیوار متعلّق به دو پسر بچۀ یتیم بود که در زیر آن گنجی برایشان نهفته شده بود و پدرشان مردی صالح بود، پروردگارت خواست که آنان به کمال بلوغ برسند و گنج خود را از زیر دیوار بیرون بیاورند.اگر آن دیوار را تعمیر نمیکردم، گنج فاش میشد و بهوسیلۀ ستمکاران به یغما میرفت. من این کارها را از پیش خود نکردم بلکه به امر پروردگارم بود. این است سرّ کارهایی که تو نتوانستی بر آنها صبر کنی.
علم لدُنّی: منظور از این علم این است کهحواس و عقل و اندیشه در آن دخالت ندارد و جنبۀ درسی و اکتسابی نیز ندارد، بلکه موهبتی از طرف خداوند و آن علم به وقوع حوادث آینده است. [کتاب ترجمۀ روشنگر قرآن، استاد کریم زمانی، ص ۶۰۲]
از موسی پرسیدند کدام شخص داناترین فرد است؟ گفت: من. خداوند او را مورد عتاب قرار داد و گفت در مجمعالبحرین [یعنی محل تلاقی دو دریایشور و دریای شیرین] بندهای دارم که از تو داناتر است. موسی گفت: پروردگارا چگونه میتوانم به او برسم؟ فرمود: یک عدد ماهی در زنبیلت بگذار و راه بیفت. موسی همراه شاگردش [یوشعبن نون] به راه افتاد. خداوند به او وحی کرد که هر جا ماهی را از دست دادی آن بندۀ صالح مرا پیدا خواهی کرد. پس از طی کردن راه طولانی و سخت سرانجام بدون اینکه بدانند به مجمعالبحرین رسیدند و چون خسته بودند، موسی روی صخرهای بزرگ به خواب سنگینی فرو رفت، در همان حال باران باریدن گرفت و ماهی جان گرفت و با تپیدن به درون آب کنار ساحل لغزید و آن ماهی راهش را در دریا پیش گرفت و رفت. وقتی موسی از خواب بیدار شد، به جوان گفت آماده بشو تا راه را شبانه طی کنیم ولی شیطان آن جوان را به فراموشی انداخت و یادش رفت که ماجرای لغزیدن ماهی و رفتنش را بازگو کند. دوباره به راه افتادند و چون گرسنگی بر آنان چیره شد، موسی به جوان گفت ماهی را بیاور که سخت گرسنهایم. وقتی جوان دست در زنبیل کرد، تازه یادش آمد که چه شده. گفت موسی ماهی همانجا که بر صخره خوابیده بودی به درون دریا لغزید و رفت. موسی همینکه این سخن را شنید، گفت به همان نقطه برگردیم چون این ماجرا علامتی برای یافتن خضر است که در جستوجویش بودیم. آن دو با دقت بهسوی آن صخره برگشتند و خضر را که بندهای از بندگان خاص خدا و دارای علم لدُنّی بود، دیدند. موسی به خضر گفت آیا اجازه دارم همراه تو باشم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است به من نیز بیاموزی که آن علم سبب رشد و صلاح من است؟ خضر گفت تو هرگز همراه من نمیتوانی صبر بیاوری! چگونه به چیزی که در بارۀ آن و از اسرارش آگاه نیستی، صبر توانی کرد؟ موسی گفت اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری نسبتبه تو نافرمانی نکنم. موسی قول داد که در برابر کارهای خضر هیچ اعتراض و مخالفتی نکند. خضر گفت اگر میخواهی همراه من باشی، دربارۀ هیچچیز از من سؤال نکن تا خودم آن را برایت بازگو کنم.
پس راه افتادند تا اینکه سوار کشتی شدند و خضر آن کشتی را سوراخ کرد. موسی با ناراحتی گفت آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینانش غرق شوند؟ عجب کار ناروا و ترسناکی انجام دادی! خضر گفت: مگر نگفتم تو هرگز همراه من نمیتوانی صبر کنی؟! موسی گفت به آنچه فراموش کردم مرا مؤاخذه نکن. ادامه⬇️
🔹مُثقَلانِ خاک بر جا ماندند 🔹سابِقُونَالسّابِقُون درراندند مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۳۹
🍃زمینگیرشدگان کسانی که همانیدگی زیادی دارند، در جا ماندند اما آنهایی که هر لحظه تمرکزشان بر روی خودشان است، دردها و همانیدگیها را رها کردند، در این میدان مسابقه با نفس خود، پیش تاختند و جلو افتادند.
🔹هست هفتصد ساله راهِ آن حُقُب 🔹که بکرد او عزم در سَیرانِ حُب
🔸همّتِ سیرِ تنش چون این بُوَد 🔸سیرِ جانش تا به علّیین بُوَد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۱۲۸ و ۱۱۲۹
حُقُب: دوره و برهۀ زمانی. سَیران: سیر و گردش. 🍃برای موسی رسیدن از ذهن به دریای حضور یک قدم و بهاندازۀ عرض یک گلیم بود و سپری شد ولی برای بعضی از ما سالهای زیادی سال طول میکشد چون ذهن ما را فریب میدهد، در مقابل اتفاق این لحظه مقاومت میکنیم، دربارۀ خدا فکر میکنیم و تایم ایجاد میکنیم، با ایجاد زمان، فرم ایجاد میکنیم، در نتیجه در ذهن زندانی میشویم.
🍃جایی که همّت سیر جسمی موسی اینگونه بود که راه دراز را به اندازۀ یک گلیم طی کرد، مسلماً سیرِ جان او به ملکوت اعلی میرسد یعنی هیچ آثاری از منذهنی در او وجود نداشت و به درجۀ اعلا زنده شده بود.
خوشا به حال انسانهایی که فضا را باز میکنند و تسلیم هستند، سرکشی و ستیزه نمیکنند و هر چقدر که سنشان بالاتر میرود و بالغتر میشوند، از سنگی بهسوی گوهری میروند نه کسانی که زیر نفوذ منذهنی هر روز عقبتر میروند.
مانند حضرت موسی که برای دیدن خضر که نماد جاودانگیست و میخواست به این لحظۀ ابدی زنده شود، به مجمعالبحرین یعنی محل تلاقی دو دریای هشیاری جسمی و دریای هشیاری حضور، گرم و شتابان پیش رفت. ما نیز باید به این مرز برسیم، برای موسی رسیدن از ذهن به دریای حضور یک قدم و بهاندازۀ عرض یک گلیم بود و سپری شد ولی برای بعضی از ما ۷۰ - ۸۰ سال طول میکشد چون ذهن ما را فریب میدهد، در مقابل اتفاق این لحظه مقاومت میکنیم، دربارۀ خدا فکر میکنیم و تایم ایجاد میکنیم، با ایجاد زمان، فرم ایجاد میکنیم، در نتیجه در ذهن زندانی میشویم.
حَبَّذا اسپانِ رامِ پیشرُو نه سِپَسْرُو، نه حَرونی را گِرو
گرمرو چون جسمِ موسیِّ کلیم تا به بحرَیْنَش چو پهنایِ گلیم
هست هفتصد ساله راهِ آن حُقُب که بکرد او عزم در سَیرانِ حُب مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۱۲۶ تا ۱۱۲۸
حُقُب: دوره و برهۀ زمانی. سَیران: سیر و گردش.
عارف هر لحظه با فضاگشایی تا پای تخت خداوند طی طریق میکند ولی کسی که در ذهنش اسیر است و از طریق الگوهای جامد فکر و عمل میکند، باورمند و الگوپرست است، یک لحظه راه را یک ماه یا سالیان سال طول میدهد و آن مرز را نمیبیند.
سیرِ عارف هر دمی تا تختِ شاه سیرِ زاهد هر مهی یکروزه راه مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت۲۱۸۰
جایی که همّت سیر جسمی موسی اینگونه بود که راه دراز را به اندازۀ یک گلیم طی کرد، مسلماً سیرِ جان او به ملکوت اعلی میرسد یعنی هیچ آثاری از منذهنی در او وجود نداشت و به درجۀ اعلا زنده شده بود.
همّتِ سیرِ تنش چون این بُوَد سیرِ جانش تا به علّیین بُوَد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۹
کسانی که فضا را باز کردند، در پیمودن راه زندگی، تاختند [یعنی از سنگی بهسوی گوهری رفتند] ولی منهای ذهنی احمق و پر ادّعا در پایینترین جای مجلس خداوند یعنی در فضای ذهن ماندند.
شهسواران در سِباقت تاختند خربَطان در پایگه انداختند مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۰
با فضاگشایی سوار اسبان تیزرو شده و بهسوی چراگاه آشنا که فضای یکتایی است میدویم.
دستاندازیم چون اسبانِ سیس در دویدن سویِ مَرعای اَنیس مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۴
[پس این فضای ذهن همانیده که به ما درد میدهد، محل غذا خوردن ما نیست. غذای ما در آن فضای یکتایی، نور خداوند است.]
دُمِّ نفس یا منذهنی ما، به منزلۀ شهوت است یعنی عشق به چیزها دارد و بهسوی آن.ها به عقب برمیگردد. باید فضا را باز کنیم، بگوییم ای خدا، ای تبدیل کننده، شهوت او را که واپسرو است و به عقب برمیگردد به عشقعقبی (فضای گشودهشده) تبدیل کن. پس اگر عشق این نفس یا من.ذهنی را از رغیف یعنی چیزی که در دنیا به آن عشق و علاقه دارد، ببری، [مثل پول، همانیدگی با کسی یا چیزی، گرفتن مقام، تأیید و توجه خواستن، همجواری باقرینِ بد، تمرکز داشتن بر روی دیگران] خودبهخود برمی گردد بهسوی خداوند و تبدیل به او میشود.
نباید تعجب کنیم تمام تغییرات و تبدیل ما در این فضای گشودهشده و خلاء صورت میگیرد، با ذهن نمیشود این موضوع را فهمید، این کلیدی است که مولانای جان به ما یاد داده و شما هم در برنامهها مرتب این موضوع را تکرار میکنید.
دُمِّ این اُستورِ نفسَت شهوت است زین سبب پسپس رَوَد آن خودپرست
شهوت او را که دُم آمد ز بُن ای مُبَدِّل شهوتِ عُقبیش کُن
چون ببندی شهوتش را از رَغیف سرکُنَد آن شهوت از عقلِ شریف مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۱۲۱ تا ۱۱۲۳
رَغیف: قرص نان [همانیدگیها]
مثال دیگری میزند وقتی شاخۀ خشکی را از درخت جدا کنیم، نیروی گرفتهشده از شاخۀ خشک به شاخههای سبز و تازه میرود و گل میدهد.
همچو شاخی که بِبُرّی از درخت سر کُنَد قُوّت ز شاخِ نیکبخت مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۴
ما هم وقتی دمِّ نفس یا منذهنی خود را بهسوی آموزش مولانا و گوش کردن به برنامهها بدهیم، عقبعقب به پناهگاه اصلی که فضای گشوده.شده و عشق و وحدت مجدد با خداست، میرود.
چونکه کردی دُمِّ او را آن طرف گر رَوَد پسپس، رَوَد تا مُکْتَنَف مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۵ مُکْتَنَف: پناهگاه [منظور منزل و مقصد]
🍃 مولانا تمام منهای ذهنی را به ستور [چهارپا] و جهانی که انسان به آن چسبیده و به خوردن غذاهای همانیدگی مشغول است را به اصطبل تشبیه میکند. اولیا و کسانی که به حضور زنده شدهاند، نگهبانان این ستور هستند.
ما در منذهنی و همانیده شدن مانند جنینِ در شکم مادر، کور هستیم. اگر درست فضا را باز کنیم و تسلیم شویم، خداوند اراده میکند که به ما خیر برساند و لطف او این است که مرکز دل ما را باز میکند تا با نور نظر ببینیم. در دفتر ششم قصّۀ هِلال گفته شده که بندۀ مخلص خدا و یکی از یاران پیامبر بود. او در منزل خواجهای به کار ستوربانی مشغول بود. هِلال نماد انسانی که هشیاری خالص دارد، توانست با پرهیز، من.ذهنی خود را ضعیف و ضعیفتر کند و بکُشد. او در راه معنویت، در پرهیز و فضاگشایی و شناختن منذهنی و الگوهایش و مهم ندانستن اتفاقات، از بِلال هم جلوتر زده بود. نه مثل بعضی انسانها که مرتب عقب میروند و از گوهر بودن بهسوی سنگی تنزّل میکنند!
چون شنیدی بعضی اوصافِ بِلال بشنو اکنون قصّۀ ضعفِ هِلال
از بِلال او پیش بود اندر رَوِش خویِ بد را بیش کرده بُد کُشِش
نه چو تو پسرو که هر دَم پستری سویِ سنگی میروی از گوهری مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۱۱۱ تا ۱۱۱۳
مولانا حکایت کوتاهی را بیان میکند تا نشان دهد شرط جلوگیری از طغیان وسرکش نفس امّاره چگونه است.
شخصی از امیر، اسبی طلب میکند، امیر میگوید برو فلان اسب را که خاکستری رنگ است، سوار شو. آن شخص میگوید این اسب سرکش است و مرتب عقبعقب میرود من این اسب را نمیخواهم. امیر به او گفت دُمش را بهسوی خانه کن تا اگر عقبعقب رفت به خانهات برسد. یعنی ما از خداوند ابزاری برای زندگی طلب کردیم، او به ما ذهن را داده که با دویی کار میکند. ما گفتیم این ذهن را نمیخواهیم چون اگر با خواستهها و الگوها و فکرهایش پیش برویم با عقبعقب رفتن، طغیان میکند و بهسوی خرابی میرود خداوند فرمود فن منذهنی این است: عشقی را که به جهان و چیزها دارد، قطع کن آنموقع خواهی دید که خودبهخود عشق و علاقهاش بهسوی خدائیت و اصل خود برمیگردد.
آن یکی اسبی طلب کرد از امیر گفت: رو آن اسپِ اَشهَب را بگیر
گفت: آن را من نخواهم، گفت: چون؟ گفت: او واپسرُو است و بس حَرون
سخت پسپس میرود او سویِ بُن گفت: دُمّش را به سوی خانه کُن مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۱۱۸ تا ۱۱۲۰
☘غیرت شاه چین پس از یک سال شاهزاده را به قعر گور انداخت و چون از حالت محو و بیخویشی[۱] به در آمد و به حالت صحو و باخویشی[۲] بازگشت، متوجه شد که چشمِ خشمگین او چنین خونی ریختهاست. هر چند آن شاه بلندنظر، لغزشِ شاهزادۀ خطاکار را بخشید، اما دریغا که آن تیر بر نقطۀ «قتلخیز» [مانند شقیقه یا قلب] او نشسته بود. در تفسیر مثنوی دفتر ششم به قلم استاد کریم زمانی آمده است:[3] «چون عارفِ بالله از کسی دل آزرده شود یا از کسی خُرسند گردد، همین انقباض و انبساط قلبی او کار نفرین و دعای مستجاب را میکند. هرچند که بر زبان آن عارف عبارت نفرین یا دعا نرود. اصولاً آزار بندگان خدا در ترکشخانۀ غیب به تیری جانستان مبدّل میشود که بر مقتلِ آزارندۀ ستمآیین فرو مینشیند، هرچند که خود مظلوم از آن حال هیچ آگهی نداشته باشد، همینطور خرسندی اهل اللّه از کسی، در غیب مکتوم به دعای خیر مبدّل میشود و نتیجتاً در کار آن شخص فتوحی میافتد و توفیقاتی به ظهور میرسد بیآنکه کلمات دعا بر لسان [۴] آن نفسِ نفیس جاری گردد.»
شاهزاده کُشته شد و شاه بر ماتم او گریه میکرد، همهچیز اوست، هم کُشنده و هم خونخواه اوست.
کشته شد در نوحۀ او میگریست اوست جمله، هم کُشنده و، هم ولیست مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۰
آن شهید زردْرُخسار شُکر خدا میکرد که تیرِ قهرِ ولیِّ خدا بر جسم او نشست نه روح او.
شُکر میکرد آن شهیدِ زردْخَد کآن بِزَد بر جسم و بر معنی نَزد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۲
زیرا کالبدِ عنصری سرانجام رفتنی است امّا روح خوشخصال تا ابد شادمان زندگی خواهد کرد.
جسمِ ظاهری عاقبت هم رفتنیست تا ابد معنی بخواهد شاد زیست مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۳
اگر فعلی قهرآمیز از سوی ولیّ خدا به ظهور آمد، بر ظاهر او عارض شد نه بر باطن او. دوست بدون آزار به حضرت دوست رسید. [پس درحقیقت نمیتوان شاهزاده را مغضوب نامید، زیرا مغضوب کسی است که جسمش سالم باشد و روحش به زخم کُفران و طغیان زخم گردد.] آن عتاب ار رفت، هم بر پوست رفت دوست، بیآزار سویِ دوست رفت مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۴
هر چند شاهزاده به شاه متوسّل شد ولی سرانجام چشمْزخمی از شاه به او رسید یعنی قهری بر او عارض شد و راه وصول وی را به مقصود [که رسیدن و یکی شدن با معشوق بود] مسدود ساخت.
گرچه او فِتراکِ شاهنشه گرفت آخر از عینُالْکمال او رَه گرفت مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۵
و آن برادر کوچک که تنبلتر از برادران دیگر بود صورت و معنی را بهطور کامل بهدست آورد و با خود بُرد. یعنی با قانون صبر و مزرعه عمل کرد، حرف پیر را میشنید و آرام حرکت میکرد و زندگی را قبول داشت و با تسلیم و فضاگشاییاز خِرد زندگی بهرهمند میشد و با خردِ کل عمل میکرد.
وآن سِوُم کاهلترینِ هر سه بود صورت و معنی بکلّی او ربود مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۶
عارفان باللّه در دو جهان نسبتبه همگان بیکوششترند زیرا بدون شخم زدن و شیار کردن، محصول برداشت میکنند. [مراد از کاهلی عارفانه، تسلیم شدن به مشیّت الهی و رضا به قضای اوست چه گوارا و چه ناگوار.] از آنرو که حضرت حق، کار عارفان باللّه را انجام میدهد، آنان کاهلی را تکیهگاه خود ساختهاند. چون عامۀ مردم کار خدا را نمیبینند یعنی متوجۀ «فعّال ما یشا» بودنِ حضرت حق نیستند، تمام شب و روز دست از رنج و سعی برنمیدارند یعنی حریصانه تلاش میکنند.
عارفان از دو جهان کاهلترند زآنکه بی شُدیار[۵]، خرمن میبرند
کاهلی را کردهاند ایشان سَنَد کارِ ایشان را چو یزدان میکند
کارِ یزدان را نمیبینند عام مینیاسایند از کَد [۶] صبح و شام مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۸۸۶ تا ۴۸۸۸
[1] محو و بیخویشی: فنای سالک از خود و غرق شدن در ذات حق بهگونهای که خود را فراموش میکند و تنها حق را میبیند. [2]صحو و باخویشی: بازگشت سالک به هشیاری و آگاهی از خود و صفات الهی. [3] تفسیر مثنوی، دفتر ششم، به قلم استاد کریم زمانی صفحه ۱۲۴۰ [4] لسان: زبان. [5] شُدیار: بدون شخم زدن و شیار کردن زمین و آماده ساختن آن برای زراعت. [6] کِد: رنج و سختی.
☘از این احساس غرور و خودبینی، نفسِ امّارۀ شاهزاده، بالیدن گرفت و صدها سخن بیهوده و دعوی بیاساس بر زبانش جاری شد. شاه چین از افکار فاسد و ناسپاسی شاهزاده نسبتبه بخششهایش آزردهخاطر شد و گفت:
آخِر ای خسِ واهیْادب این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجب
من چه کردم با تو زین گنجِ نفیس؟ تو چه کردی با من از خویِ خسیس؟ من تو را ماهی نهادم در کنار که غروبش نیست تا روز شِمار
در جزایِ آن عطای نورِ پاک تو زدی در دیدۀ من خار و خاک؟
من تو را بر چرخ گشته نردبان تو شده در حَربِ من تیر و کمان
دردِ غیرت آمد اندر شه پدید عکسِ دردِ شاه اندر وی رسید مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۷۷۳ تا ۴۷۷۸
بله شاهزاده در جنگ و دشمنی با شاه چین که نردبان عروج بهسوی مراتب عالیۀ آسمانی را برای او فراهم کرده بود، برآمد.
خلاصه دردِ غیرت در وجودش پدیدار شد و انعکاس این درد، شاهزاده را تحت تأثیر قرار داد و بر اثر عتاب قهرآمیز شاه، بختش فرو خفت. وقتی شاهزاده به سبب گناهی که انجام داده بود، در درون خود تیرگی غبار دید، متوجه شد که مقرّری معنوی و رزق همیشگی روحانی او کاسته شده و خانۀ دلش پر از غم و اندوه شدهاست. ناگهان از مستیِ شراب خودبینی که برایش پیش آمده بود به هوش آمد و وجدانش احساس ندامت کرد و پریشانخاطر شد. او مانند حضرت آدم از بهشت دور افتاد. او اشک میریخت و میگفت: ای نفسِ امّاره، عزیزی را به ذلّت افکندی و در برابرِ شاهِ فریادرس ما گستاخی کردی، به طَمَعِ گندم، دام را انتخاب کردی، در نتیجه هر دانۀ گندم در برابر چشمِ تو بهصورت عقربی جلوه کرد. حال و هوای خودبینی به سرت زد و اینک زنجیر پنجاه منیِ نفسانیّات را بر پای روح خود تماشا کن. شاهزاده افسوس میخورد که چرا با شاهِ خود در ستیزه شدم؟ شاهزاده به خود آمد و خواهان آمرزش شد و درد و سوز حقیقی و نیّت پاک خود را نیز به توبهاش افزود تا آن توبه فقط لقلقۀ زبان نباشد. دردی که ناشی از ترس از بین رفتن ایمان است، به صاحب آن درد رحم بیاور زیرا که آن درد را درمانی نیست.
آمد او با خویش و، استغنا کرد با اِنابت چیزِ دیگر یار کرد
درد، کآن از وحشتِ ایمان بُوَد رحم کن کآن درد، بیدرمان بُوَد مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۷۹۲ و ۴۷۹۳
🔹بهر این گفت آن رسولِ خوشپیام 🔹رمزِ مُوتُوا قَبْلَ مَوْتٍ یا کِرام
🔸همچنانکه مُردهام من، قَبلِ مَوْت 🔸زآن طرف آوردهام این صیت و صوت مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات۷۵۴ و ۷۵۵
🍃حضرت رسول فرمود قبل از اینکه به جسم بمیرید باید به منذهنیتان بمیرید همانطور که من قبل از زیرخاک رفتن به منذهنی مردهام و این همه اطلاعات را از آن طرف آوردهام. اگر ما هم بهتدریج نسبتبه منذهنی بمیریم پیغامهای عالی را از طرف زندگی دریافت خواهیم کرد.
🌷«مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا» «بمیرید پیش از آنکه بمیرید.»
How can I read @rumischooloflove without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مدرسه عشق مولانا - فرح نیکان: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مدرسه عشق مولانا - فرح نیکان have?
مدرسه عشق مولانا - فرح نیکان (@rumischooloflove) has 349 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مدرسه عشق مولانا - فرح نیکان know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.