در میان سکوت سیاره، دستگاه ارتباطیات برای چند ثانیه سیگنالی بسیار ضعیف دریافت میکند. آنقدر ضعیف که هر لحظه ممکن است ناپدید شود. مسیرش را دنبال میکنی؛ از میان صخرهها، شنهای درخشان و مه غلیظ، تا سرانجام به دشتی خلوت میرسی.
آنجا کسی منتظر توست... اما نه یک غریبه. کودکی با لباس فضانوردی، درست شبیه خودت؛ همان چهره، همان نگاه، اما سالها کوچکتر. انگار نسخهای از گذشتهات از دل این سیاره بیرون آمده باشد.
با لبخندی آرام و معصوم به تو نگاه میکند؛ لبخندی که سالهاست فراموشش کردهای. بدون هیچ ترس یا تردیدی چند قدم به سمتت برمیدارد و دستش را آرام دراز میکند.
سپس با صدایی آرام، اما آنقدر واضح که در تمام وجودت میپیچد، میگوید:
«تو هنوز میتونی انتخاب کنی... و برگردی.»
قبل از اینکه بتوانی چیزی بپرسی، سیگنال دستگاه ارتباطی ناگهان قطع میشود. باد دوباره شروع به وزیدن میکند و وقتی پلک میزنی، کودک دیگر آنجا نیست؛ فقط رد پاهای کوچکش روی شنها مانده، ردهایی که بهجای دور شدن، آرامآرام به سمت خودت برمیگردند.
به خودت سخت نگیرFor my dear