فکرها دوباره در ذهنم میپیچند، مثل پیچکی که راهی برای بالا رفتن پیدا کرده است. خستهام از این همه اندیشه و از تنی که نمیدانم با آن چه کنم. شبها خیال مرا به هر کوچهای میکشاند و غم، آرام، فرمان را در دست میگیرد. من فقط مسافریام که به صندلی تکیه داده و راه را به او سپرده است.
برای شما.
Post #9875
18
Forwarded from | خوابْگَرد | (ᴍᴀʜᴅʏᴀʀ)