این رو دیدم یاد یه چیزی افتادم. بچه که بودم میدونستم بچههای خالم خیلی از حموم بدشون میاد، بعد اینجوری بودم که پسرن و بچن و عادیه و این حرفا. بعد من تا یه سن زیادی زیر دوش آب اگه فقط یه ذره سرد بود فورا نفسم میگرفت و حس خفگی میکردم و اینا. خلاصه یه بار قرار شد خالم ببرتم حموم. بعد توی روستا بودیم، حموم ترسناک، سرد و تاریک. خالم اومد شامپو زد به موهام و شروع کرد شستن و من از همونجا دیگه نفس کم آورده بودم. یهو دیدم خالم جای آبکشیدن سرم همون کف رو آورد پایین صورتمم شست و من با بسته شدن چشمام عملا داشتم خفه میشدم که یهو همون رو آورد پایینتر شروع کرد شستن بدن. تا مرز سکته زدن رفتم اون روز و تا چند سال همش میگفتم بچههات حق دارن از حموم خوششون نمیاد😭
کاش یه دکمه بود که میزدیش و "توقع" رو از کدنویسی مغزت پاک میکرد. زندگی واقعا راحتتره وقتی از کسی توقعی نداری، اصلا جسما رو آدم تاثیر میذاره. انجام دادن یه کاری وقتی قرار بوده یه بیشعوری انجامش بده ولی نداده و افتاده گردن تو خیلی سختتره تا وقتی که از اول قرار بوده خودت انجامش بدی. قبول دارم توقع میتونه خیلی مهم باشه مثلا وقتی میخوای وارد رابطه بشی ولی تو ارتباط با آدمهایی که مجبوری باهاشون ارتباط داشته باشی، توقع نداشتن واقعا نعمته بزرگیه. حالا درسته همچین دکمهای نداریم ولی امیدوارم به عنوان یه مهارت بشه یادش گرفت.
یه طرحی کشیدم با سایه زنی ریدمان. ولی همینقدر حوصلم میکشید فقط🫠 این سایته خیلی باحاله. واسه خودت داری چرت و پرت میکشی یهو یکی یه شاهکار کنارت میکشه😂 #AMart
تمرین: جملهی " او آن شب مُرد، چون من خواستم..." رو ادامه بدید تا به یه متن کوتاه تبدیل بشه.
او آن شب مُرد، چون من خواستم... هزاران چشم شاهد محو شدن شعلهی امید به همراه آخرین نفسهایش بودند اما حتی یکی از آنها هم به خود زحمت اشک ریختن نداد. البته همچین انتظاری هم از هیچکدامشان نداشتم، آنان که حاضر بودند برای آزادیشان حتی قطره اشکی بریزند؛ مدتها پیش کشته شدند. از همان روزی که به این سیاره آمدیم میدانستم که با مقاومت زیادی مواجه نمیشویم؛ انسان ها گونهای جوان و نادان بودند، آزادی را فریاد میزدند اما به راحتی تسلیم زنجیرهایی نامرئی میشدند که آنها را بردههایی بی اختیار میکرد چرا که وقتی افرادی همچون عروسک گردان کنترلشان میکردند، زندگی بسیار آسانتر بود. هرچند در میان میلیونها انسان افرادی به پا میخواستند تا برای آزادیشان بجنگند و او... او آخرینِ این افراد بود. قدرتش خارقالعاده و استقامتش فراتر از توان انسان بود. میتوانستم روزها به تماشای مبارزهاش با موجوداتی سه برابر سایز خودش بنشینم و از هر لحظهاش لذت ببرم. میتوانستم خودم کارش را بسازم نمیخواستم به ابن نمایش شگفتانگیز پایان دهم. فکر میکردم برایم چیزی جز یک سرگرمی نیست، برایم اهمیتی نداشت که جسمش در عذاب بود یا هر روز که پا به میدان نبرد میگذاشت ممکن بود زنده بیرون نیاید. اما به نظر میرسد بیش از آن که تصورش را بکنم شیفتهی او شده بودم. چرا که دیدن مردم در خفا آرزوی مرگش را میکردند خونم را به جوش میآورد؛ همان مردمی که او حاضر بود جانش را برایشان بدهد. زمزمههایی که بینشان پیچیده بود خبر از خیانت میداد؛ نمیتوانستم بنشینم و ببینم که جهانش اینگونه از پشت به او خنجر میزند، شاید موفق به کشتنش نمیشدند اما حتی تلاششان هم روحش را از هم بدرند. پس آن شب... بعد از ساعتها مبارزه بالاخره شمشیرم را در قلبش فرو کردم و جانش را گرفتم. چه میتوانستم بکنم؟ زنده بودن جسمش چه فایدهای داشت اگر دیگر روحی در آن نمیجوشید؟ کاری را کردم که باید اما نمیدانم چرا از آن شبی که سینهاش را شکافتم، این قلب خودم بود که غرق در خون شد. #writing