تمرین
- از دیدنم توی این وضعیت لذت میبری نه؟
- لذت ببرم؟ از دیدن تسلیم شدنت یا این ناامیدی تحقیر آمیزت؟
- شکست خوردنم، مدتها بود منتظر بودی جلوی پاهات زانو بزنم و الان اینجام، بندهی حقیر شما.
- احمق! من احترامت رو میخواستم، برای رسیدن به تاییدت تلاش میکردم اینا رو با هم اشتباه نگیر.
- خب فکر کنم هیچکدوم به چیزی که میخواستیم نرسیدیم.
- این داستان تموم نشده، هنوز میتونیم واسش بجنگیم.
- همچین حرفهای احمقانهای از تو بعیده، به من نگاه کن! من دیگه حتی نمیتونم روی پاهام بهایستم.
- تو سالها پیش در مقابل این سرزمین ایستادی، قسم خوردی که هرگز در مقابل هیچ پادشاهی زانو خم نمیکنی و بهش عمل کردی.
- اره خب... ولی این که دیگه زانویی ندارم هم تاثیر گذاره.
- تو به مردم قول دادی که این سرزمین رو از اسارت صدها سالش نجات میدی.
- آره و بعدش مردم شروع کردن به خندیدن و صدام میزدن دیوونه.
- اون روز مردم خندیدن ولی در اعماق وجودشون شعلهی کوچکی روشن شد که سالها در این سرزمین خاموش مونده بود.
- شعلهی حماقت؟
- امید! همشون... هممون فکر میکردیم که تو اون شخصی، اون شخصی که بالاخره آزادی رو بهمون نشون میده.
- خب همتون اشتباه میکردید.
- نمیفهمم چرا میخوای تسلیم بشی وقتی هنوز میتونی بجنگی؟
- توهم زدی؟ من یه جنگجوام و حالا حتی نمیتونم یه شمشیر در دست بگیرم.
- پس یکی دیگه رو پیدا کن که واست شمشیر دست بگیره، بزرگترین جنگجوهای این سرزمین آرزو دارن که تحت فرمان تو بجنگن.
- از قدرت بقیه برای رسیدن به اهدافم استفاده کنم؟
- اینقدر ساده بهش نگاه نکن، تو این قدرت رو به دست آوردی، با سالها جنگیدن و فدا کردن پاهات برای اون دختر کوچولو.
- من اولین کسی نبودم که این مسیر رو اومدم و آخری هم نیستم، چرا من باید کسی باشم که میتونه تمومش میکنه؟
- چون تو حمایت کل کشور رو داری و... قدرت من رو.
- منظورت چ...
- تو آتشی رو توی این کشور برانگیختی که بزگترین طوفانها هم نمیتونن خاموشش کنن، حالا وقتشه که هدایتش کنی قبل از این که خودمون رو بسوزونه.
- بعضی وقتا یادم میره چرا به عنوان پادشاه انتخاب شدی.
- خودمم گاها فراموش میکنم.
-حالا لازم هم نیست انقدر صادق باشی.
- خفه شو.
#writing
Post #1239
27
- ❤ 4